تبليغاتX
تئاتر وسینما
منیم یالنیزلیک دونیاما خوش گلمیسیز(به دنیای من خوش آمدید)امید وارم از این وبلاگ خوشتون بیاد
ولادیمیر مایاکوفسکی

(زاده ۱۹ ژوئیه، ۱۹۹۳ - درگذشته ۱۴ آوریل، ۱۹۳۰)

ولادیمیر مایاکوفسکی، شاعر درام‌نویس فوتوریست (آینده‌گرای) انقلابی روسی در روستای بغدادی استان کوتائیسی گرجستان در قفقاز دیده به جهان گشود. وی در دوران خلاقیت و فعالیت‌های هنری یکی از استادان سبک فوتوریسم بود و همگام با خیزش‌های انقلابی در روسیه رشد یافت و پس از انقلاب بلشویکی روسیه و در دوران حکومت شوروی یکی از نام‌آورترین شاعران عصر خود بود.
این شاعر فوتوریست انقلابی روسی از سن ۱۴ سالگی به عضویت حزب بلشویک درآمد و از سال‌های قبل از انقلاب فعالیت هنری و سیاسی خود را آغاز نمود. وی در شعر روسی وزن، الفاظ، عبارات، تمثیل‌ها و استعارات تازه و بدیع پدید آورد، با دنبال نمودن سبک آینده‌گرایانه آثار خود را خلق می‌‌نمود ولی به همه اصول این سبک پایبند نبود و روش خاص خود را دنبال می‌‌کرد.
مایاکوفکسی از اتخاذ هیچ وسیله‌ای برای انتشار افکار و آثار خود باک نداشت و حتی در کوچه‌ها قدم می‌‌زد و برای مردم شعر می‌‌خواند. حکایت می‌‌کنند: "در سال‌های جنگی داخلی در روسیه او به جبهه‌های جنگ می‌‌رفت و در سنگرها اشعار خود را برای سربازان می‌‌خواند. مردم از اشعار او الهام گرفته، بی محابا به جنگ می‌شتافتند. او با صدایی رسا و پرجوش و خروش در رادیو آثار خود را می‌خواند و مردم آن اشعار را فورا حفظ می‌کردند..."
از سیزده جلد میراث ادبی مایاکوفکسی، دوازده جلد آن بعد از انقلاب به وجود آمده است. او ادبیات منظوم و شعر را با واقعیت نزدیک کرده آن را در خدمت نیازمندی‌های معاصر گذاشت و تبدیل به سلاحی برای مبارزه در راستای اهداف خود نمود. مایاکوفکسی از اشعار کلاسیک لذت می‌‌برد اما بندهٔ آن‌ها نمی‌شد. او می‌گفت: هنر باید با زندگی درآمیخته بشود. یا باید در هم آمیخته شود یا باید نابود بشود.
مایاکوفسکی روز 14 آوریل 1930 با شلیک گلوله به قلب خود به زندگیش پایان داد. در نامه ای که در کنار او پیدا شد چنین نوشته شده بود:
برای همه ... می میرم.هیچکس مقصر نیست و شایعات الکی را نیندازید.اینجانب مرحوم از شایعه بدم می آید. مامان ،خواهرانم،رفقایم،مرا ببخشید.این روش خوبی نیست(و به هیچکس آن را توصیه نمی کنم) ولی من چاره ی دیگری نداشتم. لیلی دوستم داشته باش. رفیق دولت،خانواده ی من عبارت است از : لیلی بریک،مامان،خواهرانم و ورونیکا و یتولدوونا پولونسکایا.اگر زندگی آنها را فراهم کنی متشکرم. شعار نیمه تمامم را به خانواده بریک بدهید.آنها می دانند چه کار باید بکنند.
همانطور که می گویند
"پرونده بسته شد"
و قایق عشق
بر صخره روزمره زندگی شکست
با زندگی بی حساب شدم
بی جهت
دردها را
فاجعه ها را
دوره نکنید
و یا آزار ها را.
شاد باشید.

بسیاری معتقدند علت خودکشی او سرخوردگی شدید از وضعیت اجتماعی و سیاسی اتحاد شوروی در آن زمان بود. جسد وی در گورستان بزرگان انقلاب دفن گردید. وی در شوروی بزرگ‌ترین شاعر دورهٔ انقلابی لقب گرفته بود. از آثار او که به فارسی ترجمه شده است میتوان به ابر شلوارپوش اشاره کرد.

 

ابر شلوار پوش

فکرتان خواب می بیند
بر بستر مغزهای وارفته
خوابش نوکران پروار را ماند
بر بستر آلوده
باید برانگیزم جُل خونین دلم را
باید بخندم به ریشها
باید عُنُق و وقیح
ریشخند کنم
باید بخندم آنقدر
تا دلم گیرد آرام
بر جان من نه هیچ تار موی سفید است
نه هیچ مه پیرانه
من زیبایم
بیست و دو ساله
تندر صدایم
می درد
گوش دنیا
پس می خرامم
ای شما
ظریف الظرفا
که عشق را با کمانچه می خواهید
ای شما
خشن الخُشنا
که عشق را
با طبل و تپانچه می خواهید
سوگند حتی یک نفرتان
نمی تواند پوستش را
چون من شیار اندازد
تا نماند بر آن
جز
رد در ردِ لب و لب
گوش کنید
در آنجا
در تالار
زنی هست
از انجمن فرشته های آسمان
می گیرد دستمزد
کتان تنش نازک است و برازنده
می بینیدش
ورق می زند لب هایش را
گفتی کدبانویی
کتاب آشپزی
اگر بخواهید
تن هار می کنم
همانند آسمان
رنگ در رنگ
اگر می خواهید
حتی از نرم نرمتر می شوم
مرد
نه
ابری شلوارپوش می شوم
من به گلبازار باور ندارم
چه بسیار فخر فروخته اند به من
مردان و زنان
مردانی
کهنه تر از هر مریضخانه
زنانی
فرسوده تر از هر ضرب المثل

 

ترجمه شعرهایی از مایاکوفسکی :

1

مردم
فریاد
کمک!
من یک سرود می خواهم:
ک سرود اوراتوریو!
مگر
ما
خود
مخلوق داغ ترین سرود نیستیم؟
سرودی که پیچیده است
اکنون
در هر کارخانه
در هر آزمایشگاه
مرا چه کار با فاوست
با خرامیدنش بر پارکتِ آسمان
دست در دستِ مِفیتسو
سوار بر موشک آتشبازی
من
میخ کفشم
از هر تراژدی گوته
دردناک تر است
حرفم را بشنوید
من ثروتم از همه بیشتر است
من
هر کلمه ام
می آفریند جان
می ستاید شادی های جسم
من می گویم:
حتی
خردترین غبار زندگی
هزاربار می ارزد به من
به آنچه اینکم
به آنچه پیش از این بوده ام
بشنوید
سخن می گوید زرتشت
زرتشت نوین
زرتشت لب فریاد
زرتشت بی قرار
نالان:
ما
ابدیان شهر جذام
ساکنان بیمار شهر گِل و رز
بیماریمان واگیر
ما
خواب آلودهای کفن سیما
ما
با لب هایمان
آویزان
چتچراغ وار
ما
حتی
از آسمان ِ دریاشسته
حتی
از آسمان پرآفتابِ شهر ونیز
پاکتریم
گم شود
هومر
بمیرد
اووید
خبر نداشتند از ما
از آبله ی پیه و روغن
خورشید
از تماشای طلای جانمان رنگ می بازد
ما
رگ داریم
ما را ماهیچه هاست
ندارد
لابه
هیچ
زورِ رگ و ماهیچه
چرا به لابه
جوییم
مودت زمانه؟
هر یک از ما
به مشتش مهار عالم است!
چنین گفتم
زرتشت وار
از وعظم
مسیح گونه
جلجتاها بر پا شد
در پتروگراد
در مسکو
در اودسا
در کیف
شنوندگانم
یک صدا
بانگ برداشتند:
بر صلیبش کنید!
بر صلیب!
ای آدم ها
دردم می دهید
اما عزیزتان می دارم
نزدیکتان می دانم
آیا ندیده اید
لیسه ی سگ را
بر
دست سنگ انداز؟
من
امروز
مسخره ی عالمم
مضحکه ی خاص
به قصه یی مانندم
ملال آور
بی معنا
اما
من
می بینم
عبور آن کس را
که هیچ کس نمی بیند
از کوهسار زمان
می بینم
فرود1916 را
بر تاج ِ خار انقلاب
بر پیشاپیش خیل گرسنگان
بر مسندی که نمی بیند
که ناتوان است از دیدنش
چشم کوتوله ی مردم
زیرا
من
هر آنجایم که درد آن جاست
زیرا
من
بر هر دانه ی اشک
مصلوب شده ام
من
گناهانم
یکسر
نابخشودنی است
زیرا
من
در جان خود
سوزانده ام
محبت نه
کشتزارهای محبت را
و
جانسوزان
از فتح هزاران هزار باستیل
دشوارتر است
وقتی منجی بیاید
وقتی شما
در طنین انقلاب
بپیوندید به او
من
از تن
جان خواهم کند
من
جان ِ کنده از تن
زیر پا
صاف خواهم کرد
من
جان ِ صاف شده
خون چکان
پرچم شما خواهم کرد

 

2

...شاید ورق بازی کردم
شاید
حنجره خسته از ناله قلبم را
با شراب التیام دادم
...قدمم
مسافت را
در کوچه ها
لگد مال می کتد
جهنم درونم را
اما
چاره چیست؟
...حا لاست
با مهره های پشتم
نی لبک بنوازم...

3

ماریا! ماریا! ماریا!
راهم بده ماریا!
تاب کوچه را ندارم
راهم نمی دهی ؟
می خواهی
گونه هایم گود
مزه از دست داده
چشیده ی خاص و عام
بیایم پیشت؟
با صدایی بی دندان بگویم به تو:
اینک شده ام مردی قابل اعتماد؟
ماریا
نگاهم کن
پشتم خمیده شد
در کوچه
مردم
چشم تنگ می کنند
چشم هایی از چهل سال ولگردی فرسوده
مردم
چربی چربی گواتر چهار طبقه شان را سوراخ می کنند
بر نان کپک زده ی نوازش هنوز بر جای مانده دندان هایم
می خندد
هق هق باران بر پیاده روها
پیاده روهای وگرد
ولگردانی در محاصره آب
ولگردانی خیس
که می لیسند
جنازه های فرو رفته در سنگفرش کوچه ها
بر مژه های خاکستری
آری
بر مژه ی تکه های یخ ِ سرما
جاری است
اشک
آری
پوزه ی باران
می مکد
عابران
با چشمان بسته ی لوله های آب
در درشکه ها
برق م زنند
پهلوانان
از پُرخوری
می ترکند
مردم
می چکد
از لای شکاف ها
پیه تنشان
جاری می شوند
در آب کدر
درشکه ها
نان های مکیده
شامی های دندان گزیده
ماریا
آیا می شود
در گوش فربه
حرف محبت زده؟
پرنده گرسنه است
پرنده پرصداست
پرنده به آواز زنده است
من
ماریا
من
مردم
مردی سایه
مرد که قی کرده است او را
شب مسلول
در دست کثیفِ خیابان ِ پرسنایا
من همینم که هستم
قبولم داری ؟
ماریا
راهم بده!
می بینی
انگشتانم
متشنج
می فشرند
خرخره ی آهنی ِ زنگِ درت
ماریا!
کوچه
جنگل جانوران وحشی است
ببین
بر گویم
نه جای انگشت
جای زخم است
در را باز کن
درد دارم
می بینی
فرورفته است
در چشمم
سنجاق سر
در را باز کرد
خوشگل من
قشنگم
از من نترس
نخواهی یافت
برگردن گوآسایم
مانند کوهی مرطوب
اجتماع شکم ِ عرق کرده ی زنان را
می دانی ؟
زندگی من
غرق است
د هزاران عشق بزگ پاک
هزاران
عشق کوچک ناپاک
نترس
در این روزگار سیاهِ خیانت
از کف داده ام هزار چهره ام را
لشکر معشوقه های مایاکوفسکی را
اما باور کن
در قلب من دیوانه
معشوقه هایم
خاندانی پرسلاله اند
خاندانی همه شهبانو
ماریا!
با برهنگی ِ آزرم کریزت
با لرزه ی پر دلهره ات
بیا
نزدیکم شو
بده
به من
معصومیت ِ لبانت را
من و دلم هرگز نبوده ام با هم تا یک بهار
و در زندگی ِ من
نبوده است
جز یک صد نوبهار
ماریا
تیان
مراد شاعران است
ما
من
جسمم
من
سر تا پا
مَردَم
نمی خواهم
جز جسمت
د طلب جسمت
مسیحی وار می گویم
خدایا
برسان روزی ام را
قوتِ لایموتم را
ماریا
مال من شو !
ماریا
می ترسم از یاد ببرم اسمت را
به سان شاعران
که می ترسند از یاد ببرند
آن کلمه را
که زاده شد از شکنجه ی شب
آن کلمه را
که می نماید همتراز خدا
اما
همیشه به یاد خواهم داشت
جسمت را
اما
همیشه دوست خواهم داشت
جسمت را
ما
همیشه پاس خوهم داشت
جسمت را
بدان سان که سزبازی
جنگش درهم شکسته
بی کس و بی مصرف
پاس می دارد
تنها پای برجای مانده اش را
ماریا
مرا نمی خواهی ؟
مرا نمی خواهی
افسوس باید
باز بکشم بار قلبم را
با درد و با اندوه
آن سان که سگی
بازمی کشد تا لانه
اشکریزان
پایش را
که از جا کنده است قطار
من
با همه ی خون قلبم
با رخت یکدست سفید قلبم
با گل های خاکی که چسبیده است به آن
باز می گردم
به جاده

+ نوشته شده در  بیست و یکم فروردین 1390ساعت 4:38 بعد از ظهر  توسط مهرداد  | 

گفت و گو با ادوارد آلبی،نمایشنامه نویس آمریکایی

ادوارد فرانکلین آلبی سوم دوازدهم مارس سال 1928 در واشنگتن به دنیا آمد.این نمایشنامه نویس آمریکایی، بیش از همه به خاطر نوشتن نمایش «چه کسی از ویرجینیا وولف می ترسد» به شهرت رسید. آلبی در آثار اولیه‌اش شکل آمریکایی تئاتر ابزورد را خلق کرد که درآثار نویسندگان اروپایی نظیر ساموئل بکت ، اوژن یونسکو و ژان ژنه دیده می شد.آلبی سه بار برنده جایزه پولیتزر شده است.سه زن قد بلند، لولیتا،صبحانه در تیفانی از جمله آثار این نمایشنامه نویس بزرگ هستند.   

 

 

* گفته‌ايد كه‌ شعر گفتن‌ را در هشت‌ يا نه‌ سالگي‌ شروع‌ كرديد.

 

بله‌ و تقريبا نقاشي‌ را قبل‌ از آن‌ شروع‌ كردم.

* فكر مي‌كنيد چه‌ چيزي‌ باعث‌ شد تا بنويسيد؟

 

شايد فكر كردن‌ به‌ اين‌ مساله‌ كه‌ من‌ يك‌ نقاش، يك‌ نويسنده‌ هستم.

* دانشكده‌ را خيلي‌ زود ترك‌ كرديد، نه؟

 

بله، اين‌ يك‌ توافق‌ دو طرفه‌ بود. من‌ در خيلي‌ از كلاس‌هاي‌ سال‌ اول‌ و دوم‌ دانشكده‌ حاضر نمي‌شدم‌ و در عوض‌ به‌ كلاس‌هاي‌ جذابي‌ كه‌ دانشجويان‌ سال‌ بالايي‌ در آن ها شركت‌ مي‌كردند مي‌رفتم. به‌ همين‌ دليل‌ باوجود آموزشي‌ كه‌ براي‌ فارغ‌ التحصيل‌ شدن‌ ديده‌ بودم‌ به‌ خاطر غيبت‌هاي‌ مكرر، دروس‌ پيش‌ نيازم‌ را افتادم. اين‌ مساله‌ براي‌ مديران‌ دانشگاه‌ قابل‌ هضم‌ نبود. آن ها دو راه‌ حل‌ پيش‌ پايم‌ گذاشتند. يكي‌ اينكه‌ در كلاس‌هايي‌ كه‌ بايد حاضر مي‌شدم، حاضر شوم‌ ديگر آنكه‌ دانشكده‌ راترك‌ كنم. من‌ هم‌ ترك‌ تحصيل‌ كردم. به‌ نظر خودم‌ فارغ‌ التحصيل‌ شده‌ بودم‌ و فكر مي‌كردم‌ بايد ماهيت‌ آموزش‌ را زير سئوال‌ ببرم. برگشتن‌ به‌ كلاس‌ درس‌ يك‌ تصور ابلهانه‌ بود.

* پس‌ از آن، براي‌ كسب‌ موفقيت‌ خانه‌ را ترك‌ كرديد. اين‌ طور نبود؟

 

بله، ترك‌ كردم. اولين‌ تلاش‌ من‌ به‌ وقتي‌ بر مي‌گردد كه‌ 13 سال‌ داشتم. مادر بزرگم‌ هديه‌ كريسمس‌ كوچكي‌ به‌ من‌ داده‌ بود و من‌ چند صد دلاري‌ با خودم‌ داشتم. با چمدان‌ كوچكم‌ به‌ نيويورك‌ رفتم‌ وسعي‌ كردم‌ سوار كشتي‌ اقيانوس‌ پيما كونارد، يا هر كشتي‌ ديگري‌ - شوم. اما فهميدم‌ پول‌ كافي‌ ندارم. من‌ هيچ‌ نوع‌ برگ‌ هويتي‌ نداشتم‌ و به‌ همين‌ دليل‌ اجازه‌ نمي‌دادند سوار كشتي‌ شوم.

* مي‌خواستيد كجا برويد؟

 

هر جا، لندن‌ يا پاريس‌ احتمالا پاريس. اما نشد. پس‌ تا زماني‌ كه‌ كسي‌ پيدا شود و از نظر مالي‌ تامينم‌ كند منتظر ماندم.

* بعد از ترك‌ خانه‌ به‌ روستاي‌ گرينويچ‌ در نيويورك‌ رفتيد، دنبال‌ چه‌ چيزي‌ بوديد.

 

روستاي‌ گرينويچ‌ همان‌ فضاي‌ روشنفكرانه‌اي‌ را داشت‌ كه‌ در نيويورك‌ جاري‌ بود. جايي‌ كه‌ همه‌ي‌ آدم‌هاي‌ جذاب، آنجا بودند.

* پيدايش‌ كرديد؟

 

البته. آن‌ روزها خيلي‌ به‌ راحتي‌ مي‌گذشت‌ من‌ كارگزار نداشتم. آدم‌ مشهوري‌ هم‌ نبودم.

* وقتي‌ به‌ آن‌ جا رسيديد چه‌ كار كرديد؟

 

با تماشاي‌ تابلوهاي‌ اكسپرسيونيستي‌ انتزاعي‌ مهم، شنيدن‌ موسيقي‌ تاپ‌ معاصر كلمبيا در تئاتر مك‌ ميلان‌ و تماشاي‌ نمايش‌هاي‌ فوق‌ العاده‌ي‌ آف. آف‌ برادوي‌ به‌ يادگيري‌ ادامه‌ دادم. بازار كتاب‌هاي‌ جلد كاغذي‌ نزديك‌ بود. پس‌ وقتي‌ نمي‌توانستم‌ كتابي‌ بدزدم‌ سعي‌ مي‌كردم‌ با قيمت‌ ارزان‌ آن‌ را بخرم. سالن‌هاي‌ زيادي‌ بود كه‌ همه‌ي‌ نويسنده‌ها به‌ آنجا مي‌رفتيم. البته‌ نقاشان‌ به‌ كافه‌ي‌ كدار مي‌رفتند. تقريبا دلپذير بود. بعد از آن‌ همه‌ي‌ نويسنده‌ها دوست‌ داشتيم‌ به‌ باري‌ برويم‌ كه‌ گوشه‌ي‌ بليكر و مك‌ دو گال‌ بود وسن‌ رمر ناميده‌ مي‌شد. همه‌ دوست‌ داشتند آنجا باشند، دور هم‌ بنشينند و صحبت‌ كنند. براي‌ بودن‌ با آهنگسازان‌ جوان‌ مي‌بايست‌ به‌ اتاق‌ چاي‌ روسي‌ مي‌رفتيم‌ - اتاق‌ چاي‌ روسي‌ نه‌ - يك‌ بار، گوشه‌ي‌ جنوب‌ غربي.... هال‌ بود كه‌ اسمش‌ را فراموش‌ كرده‌ام‌ و همه‌ آهنگسازها آنجا بودند. همه‌ يكديگر را مي‌شناختيم‌ و روابط‌ دوستانه‌ داشتيم. بله‌ دوران‌ زيبايي‌ بودكه‌ حدود ده‌ سال‌ از زندگيم‌ در آن‌ گذشت. در واقع‌ دوران‌ بعد از فارغ‌ التحصيلي‌ام‌ را در آنجا گذراندم.

* زندگي‌ تان‌ را چه‌ طور تامين‌ مي‌كرديد؟

 

مادر بزرگم‌ ميراث‌ مختصري‌ به‌ من‌ داده‌ بود كه‌ ساندويچ‌ و قسمتي‌ از يك‌ آپارتمان‌ كوچك‌ پنج‌ شش‌ تا از دوستان‌ خيلي‌ نزديكم‌ را فراهم‌ مي‌كرد.گه گاهي‌ كار مي‌كردم. يكي‌ از كارهايم‌ كه‌ به‌ آن‌ علاقه‌ هم‌ داشتم‌ تحويل‌ تلگراف‌هاي‌ اتحاديه‌ي‌ غرب‌ بود، شغل‌ خوبي‌ بود. هر وقت‌ كه‌ مي‌خواستيم‌ حاضر مي‌شديم‌ و اگر واقعا با هوش‌ بوديم‌ مي‌توانستيم‌ پول‌ خوبي‌ به‌ جيب‌ بزنيم.

* چه‌ چيزي‌ شما را واداشت‌ كه‌ نويسنده‌ شويد؟

 

نمي‌دانم. وقتي‌ خيلي‌ جوان‌ بودم‌ مي‌دانستم‌ كه‌ مي‌خواهم‌ مشغول‌ يكي‌ از هنرهاي‌ مرسوم‌ شوم. به‌ همين‌ دليل‌ بود كه‌ مي‌خواستم‌ آهنگساز شوم‌ و به‌ نقاشي، طراحي‌ يا نويسندگي‌ رو آورم‌ پس‌ من‌ چنين‌ آدمي‌ بودم‌ بنابراين‌ بايد چنين‌ چيزي‌ مي‌خواستم‌ پس‌ اجتناب‌ناپذير به‌ نظر مي‌رسيد.

* لحظه‌ي‌ مشخصي‌ وجود داشت‌ كه‌ در آن‌ تصميم‌ گرفته‌ باشيد نويسنده‌ شويد؟

 

نه. لحظه‌ي‌ شنيدن‌ باخ‌ براي‌ اولين‌ بار يا تماشاي‌ يك‌ تابلوي‌ عالي‌ يا شايد هم‌ خواندن‌ تورگنيف؟ يا همه‌ اينها در كنار هم‌ مطمئن‌ نيستم. نمي‌دانم.

* نوشتن‌ اولين‌ نمايشنامه‌ شما، داستان‌ باغ‌ وحش‌ چه‌ طور اتفاق‌ افتاد؟

 

يادم‌ نمي‌آيد. فقط‌ يادم‌ هست‌ كه‌ يك‌ ماشين‌ تحرير بزرگ‌ را از شركت‌ اتحاديه‌ غرب‌ خلاص‌ كردم‌ و به‌ ساختماني‌ كه‌ با دوستانم‌ شريك‌ بودم‌ بردم‌ و نوشتن‌ اين‌ نمايشنامه‌ را شروع‌ كردم. دو هفته‌ زمان‌ برد. اسمش‌ را گذاشتم‌ داستان‌ باغ‌ وحش. تا آن‌ زمان‌ چرنديات‌ زيادي‌ نوشته‌ بودم. يك سري‌ نمايشنامه‌ نصفه‌ نيمه‌ داشتم‌ كه‌ هيچ‌ وقت‌ تماشا نكردم‌ بالاخره‌ داستان‌ باغ‌ وحش‌ را نوشتم. احساس‌ خيلي‌ عجيبي‌ داشتم:"اين‌ بدك‌ نيست‌ و حتي‌ ممكن‌ است‌ منحصر بفرد شود." اولين‌ نوشته‌ام‌ بود كه‌ مي‌توانستم‌ درباره‌اش‌ به‌ خودم‌ بگويم:"تو اين‌ را نوشته‌اي. بايد همه‌ي‌ تاثيرها را كنار گذاشته‌ باشي. به‌ قدر كافي‌ ياد گرفته‌اي. اين‌ صداي‌ توست." آن‌ موقع‌ از اين‌ موضع‌ آگاه‌ بودم. احساس‌ خيلي‌ خوبي‌ بود.

* در جايي‌ نوشته‌ شده‌ بود كه‌ فكر كرديد باغ‌ وحش، هديه‌ تولد 30 سالگي‌ شماست. درست‌ است؟

 

تقريبا - شايد تا حدودي‌ واقعيت‌ داشته‌ باشد. مي‌دانيد، من‌ در اتحاديه‌ غرب‌ تلگراف‌ها را تحويل‌ مي‌دادم. شغلي‌ كه‌ براي‌ سن‌ پايين‌ خوب‌ است. اما نمي‌شود تا 50 سالگي‌ ادامه‌ داد. پس‌ بايد به‌ فكر شغل‌ ديگري‌ بود.

* چه‌ طور مشغول‌ نوشتن‌ نمايش‌ مي‌شويد؟

توضيح‌ اين‌ مساله‌ براي‌ كسي‌ كه‌ نمايشنامه‌ ‌نويس‌ نيست، خيلي‌ سخت‌ است‌ من‌ يك‌ نمايشنامه‌ نويس‌ هستم. چون‌ شاعر خيلي‌ خوب، رمان‌ نويس‌ بد و داستان‌ كوتاه‌ نويس‌ بدي‌ نبودم. بعد يك‌ نمايشنامه‌ نوشتم‌ و فهميدم‌ كه‌ اين‌ كاري‌ است‌ كه‌ بايد تمام‌ عمرم‌ انجام‌ بدهم. فكر مي‌كنم‌ در زندگي‌ هر نويسنده‌اي‌ و هر كسي‌ درهرعصري‌ - زماني‌ وجود دارد كه‌ مي‌تواند در آن‌ لحظه‌ منحصر بفرد باشد. براي‌ آدم‌هاي‌ مختلف‌ متفاوت‌ است. مي‌دانيد، بعضي‌ها وقتي‌ 18 ساله‌اند اين‌ كار را مي‌كنند بعضي‌ها تا 50 سالگي‌ به‌ آن‌ لحظه‌ مي‌رسند. و داستان‌ باغ‌ وحش‌ آن‌ لحظه‌اي‌ بود كه‌ فهميدم‌ چيز خوب‌ و منحصر به فردي‌ نوشته‌ام. نويسنده‌ از اين‌ لحظه‌ شروع‌ مي‌كند.

* مي‌توانيد بگوييد چه‌ چيزي‌ الهام‌ آور اين‌ نمايش‌ بود؟

 

داستان‌ باغ‌ وحش؟ نه، ايده‌ي‌ خاصي‌ نبود، از گذشته؟ مطمئنا وجود داشت. بديهي‌ است‌ كه‌ من‌ دو قشر متضاد را بررسي‌ مي‌كردم. يك‌ دسته‌ آدم‌هايي‌ در مسير زندگي‌ تا بزرگسالي‌ خيلي‌ مصالحه‌ كرده‌ بودند و ديگري‌ گروهي‌ كه‌ سر هيچ‌ چيز كوتاه‌ نمي‌آمدند.و در نتيجه‌ با هم‌ برخورد داشتند. اما اين‌ فقط‌ طرح‌ كار بود. واقعا نمي‌دانم‌ هيچ‌ وقت‌ متوجه‌ نمي‌شوم. تنها نمايشي‌ كه‌ مي‌دانم‌ از كجا شروع‌ شد، نمايشي‌ بود درباره‌ي‌ بسي‌ اسميت، خواننده‌ي‌ سبك‌ بلوز در سال‌ 1937 او مي‌بايست‌ بيرون‌ از ممفيس‌ مي‌مرد. چون‌ سياه‌ پوست‌ بود و بيمارستان‌هاي‌ ممفيس، مخصوص‌ سفيد پوست‌ها بود. اگر چه‌ شخصيت‌ خود او در نمايش‌ نيست، خونش‌ در آنجا جاري‌ است‌ اما به‌ جز آن‌ نمايش‌ بقيه‌ نمايشنامه‌هايم‌ را مي‌نويسم‌ تا بفهمم‌ چرا آن ها را نوشته‌ام. چه‌ چيزي‌ در سرم‌ است‌ كه‌ نتيجه‌اش‌ نوشتن‌ نمايش‌ مي‌شود و متوجه‌ شدم‌ كه‌ بايد نمايش‌ بنويسم. مي‌نويسمش. خيلي‌ ساده‌ و آسان‌ است.

* شما خيلي‌ ساده‌ نگاه‌ مي‌كنيد.

 

خب‌ ساده‌ هست. من‌ از اين‌ نمايشنامه‌ نويس‌هاي‌ آكادميك‌ نيستم‌ كه‌ مي‌گويند الان‌ بايد يك‌ نمايش‌ درباره‌ اين‌ يا آن‌ موضوع‌ بنويسم‌ و چند تا شخصيت‌ هم‌ پيدا مي‌كنند. خيلي‌ آهسته‌ تمركز مي‌كنم. وقتي‌ غرق‌ شدم‌ مي‌توانم‌ صداي‌ شخصيت‌ها را بشنوم. آنها را بشناسم‌ و رفتارهايشان‌ را ببينم.

* زندگي‌ نويسنده‌ را چگونه‌ توصيف‌ مي‌كنيد؟ چه‌ چيزي‌ او را به‌ نوشتن‌ مي‌كشاند؟

 

تصور مي‌كنم‌ زندگي‌ هر نويسنده‌اي‌ خيلي‌ منحصر به‌ خودش‌ است. بعضي‌ها شهرت‌ زيادي‌ دارند بعضي‌ ديگر به‌ همان‌ نسبت‌ سكوت‌ مي‌كنند كسي‌ آن ها را نمي‌شناسد. كه‌ اين‌ سكوت‌ خيلي‌ دلپذير است. بعضي‌ موفقيت‌ تجاري‌ دارند و بعضي‌ ندارند. چيزي‌ به‌ اسم‌ زندگي‌ نويسنده‌ وجود ندارد. فقط‌ آن‌ زماني‌ كه‌ بالا يا هر جايي‌ نشسته‌ايم‌ و چيزي‌ مي‌نويسيم‌ وجود دارد كه‌ آن‌ هم‌ براي‌ هر نويسنده‌اي‌ احتمالا خيلي‌ خاص‌ و فردي‌ است.

* به‌ عنوان‌ يك‌ فرد چه‌ چيزي‌ شما را به‌ نوشتن‌ چيزهايي‌ كه‌ نوشته‌ايد وا داشت؟

 

مي‌خواستم‌ انديشه‌هايي‌ كه‌ ذهنم‌ را مشغول‌ كرده‌ بودند از سرم‌ بيرون‌ بكشم. خيلي‌ ساده. من‌ يك‌ نمايشنامه‌ نويسم‌ پس‌ مي‌نويسم. من‌ اين‌ هستم‌ و اين‌ چيزي‌ است‌ كه‌ انجام‌ مي‌دهم. فكر مي‌كنم‌ اين‌ در مورد همه‌ آدم هاي‌ خلاق‌ درست‌ باشد. بعضي‌ آهنگسازند بعضي‌ ديگر دقيقا متوجه‌ نمي‌شوند.فكركنيد هنري‌ جيمز تصور مي‌كرد بايد نمايشنامه‌ نويس‌ شود، خوب‌ اشتباه‌ بود. يا آرتور ميلر مي‌خواست‌ رمان‌ نويس‌ شود او هم‌ اشتباه‌ مي‌كرد.

* شما جايگاه‌ نويسنده‌ را در جامعه‌ چگونه‌ مي‌بينيد؟

 

جنبی!! شاهد هم‌ جامعه‌ آن ها را تحمل‌ مي‌كنند.نوشته‌ بايد مفيد باشد. در صورتي‌ كه‌ نتواند مردم‌ را از مسووليت‌هاي‌ آگاهي‌ بخش‌شان‌ آگاه‌ كند، كارش‌ هيچ‌ فايده‌اي‌ ندارد. با اين‌ وجود همه‌ ما مي‌نويسيم‌ چون‌ آنچه‌ را كه‌ مي‌بينيم‌ دوست‌ نداريم‌ و دنيايي‌ بهتر و متفاوت‌ مي‌خواهيم. اين‌ مطمئنا دليل‌ نوشتن‌ ماست.

         

* پس‌ هدفي‌ داريد؟

البته‌ براي‌ هر چيزي‌ هدفي‌ وجود دارد. شايد به‌ جز حزب‌ جمهوري‌ خواه‌ كه‌ احتمالا هدفشان‌ آموختن‌ ترس‌ و نفرت‌ به‌ ماست.

* در هر حرفه‌اي‌ دوران‌ ركود و نااميدي‌هايي‌ وجود دارد. چه‌ طور با آن‌ برخورد مي‌كنيد؟

 

به‌ نظر من‌ بايد قبول‌ كرد كه‌ هيچ‌ كس‌ به‌ ما قول‌ يك‌ باغ‌ گل‌ را نداده‌ است. بعضي‌ وقت‌ها اوضاع‌ رو براه‌ است‌ و گاهي‌ اوقات‌ شرايط‌ دشوار مي‌شود. اگر درك‌ شخصي‌ از مساله‌اي‌ با شكست‌ يا پيروزي‌ نداشته‌ باشيم‌ به‌ مشكل‌ برخورد خواهيم‌ كرد. من‌ معتقدم‌ بعضي‌ از نمايش‌هايم‌ كه‌ محبوبيت‌ كم­تري‌ دارند بهترين­ها هستند و سرانجام‌ كشف‌ مي‌شوند.من‌ هيچ‌ گاه‌ در استعداد نويسندگي­‌ام‌ اعتماد به‌ نفس‌ پاييني‌ نداشتم. اين‌ اشتباه‌ و وحشتناك‌ به‌ نظر مي‌رسد اما درست‌ است‌ هيچ‌ گاه‌ در توانايي‌ نويسندگي‌ام‌ شك‌ نكردم. 

* آيا تا حالا از عدم‌ اعتماد به‌ نفس‌ يا ترس‌ از شكست‌ رنج‌ برده‌ايد؟

 

نه. نه. نه. اما حالا كه‌ خيلي‌ پير شدم‌ مي‌ترسم‌ كه‌ ذهنم‌ هم‌ پير شده‌ باشد.آيا اين‌ داستان‌ عجيب‌ را درباره‌ي‌ برنارد شاو شنيديد كه‌ يك‌ روز در سن‌ 90 سالگي‌ وقتي‌ يكي‌ از نمايش‌هايش‌ را مي‌خواند در فهم‌ آن‌ به‌ مشكل‌ برخورد و براي‌ فهميدن‌ نمايش، آن‌ را دوباره‌ نوشت‌ و ساده‌اش‌ كرد. به‌ نظر من‌ آن­ها بايد نمايش‌هايش‌ را از او دور مي‌كردند چون‌ او قبلا آن­ها را تمام‌ كرده‌ بود. احتمالا با اين‌ كار بعضي‌ از نمايش‌هاي‌ شاو را نجات‌ مي‌دادند.

* احتمال‌ مي‌دهيد كه‌ شما هم‌ اينكار را بكنيد؟

 

خداي‌ من، اميدوارم‌ اين‌ اتفاق‌ نيفتد. از بقيه‌ انتظار دارم‌ كه‌ نمايش‌هايم‌ را از من‌ دور كنند تا چنين‌ كاري‌ نكنم.

 

* در هر زمينه‌اي، وقتي‌ كسي‌ در معرض‌ انتقادات‌ باشد. نمي‌تواند هميشه‌ همه‌ را راضي‌ نگه‌ دارد شما با اين‌ مساله‌ چطور برخورد مي‌كنيد؟

 

چرا همه‌ بايد از كارهاي‌ آدم‌ خوششان‌ بيايد؟ هر نمايشي‌ اهميت‌ خودش‌ را دارد. بعضي‌ نمايش‌ها ساده‌اند بعضي‌ ديگر پيچيده. بعضي‌ تجربي‌اند و بعضي‌ ديگر ناتوراليستي‌اند. اگر فقط‌ براي‌ خشنودي‌ مخاطب‌ تلاش‌ كنيم‌ محكوم‌ به‌ شكست‌ خواهيم‌ بود.

* پس‌ بايد شجاعت‌ بيان‌ اعتقادات‌ راسخ‌ خود را داشته‌ باشيد؟

 

بايد نمايشي‌ كه‌ توي‌ ذهنمان‌ هست‌ را بنويسيم‌ و باور داشته‌ باشيم‌ كه‌ استعدادمان‌ زايل‌ شده، و اگر مردم‌ خوب‌ به‌ نمايشنامه‌ها توجه‌ كنند احتمالا چيزهايي‌ ياد مي‌گيرند.

* آيا به‌ استقبال‌ خطر مي‌رويد؟ به‌ نظر شما خطر طلبي‌ براي‌ يك‌ نمايشنامه‌نويس‌ لازم‌ است؟

 

من‌ كه‌ هر روز صبح‌ بيدار نمي‌شوم‌ و نمي‌گويم، الان، بايد دنبال‌ خطر بروم‌ مطمئنا به‌ اين‌ شكل‌ نيست. ولي‌ فكر نمي‌كنم. تا حالا در كارم‌ سازش‌ كرده‌ باشم. فكر نمي‌كنم‌ هيچ‌ وقت‌ به‌ خودم‌ گفته‌ باشم‌ “هي، اين‌ موضوع‌ جذابيت‌ ندارد پس‌ بهتر است‌ ننويسمش” يا “هي، بهتر است‌ اينجا ساده‌اش‌ كنم”. همچنين‌ برعكس‌ آن‌ عمل‌ نكرده‌ام‌ - تلاش‌ كنم‌ تا با پيچيده‌تر كردن‌ نمايش‌هايم‌ خودم‌ را بهتر نشان‌ دهم. نه‌ هيچ‌ وقت‌ اين‌ كارها را نكرده‌ام. فقط‌ بايد چيزي‌ را كه‌ توي‌ ذهن‌ هست‌ نوشت.

* از نظر شما نسخه‌ي‌ اول‌ مهم­تر است‌ يا نسخه‌ي‌ بازنويسي‌ شده؟

 

من‌ بازنويسي‌ نمي‌كنم. خب، البته‌ نه‌ زياد. فكر مي‌كنم‌ شايد قبل‌ از اينكه‌ متوجه‌ شوم‌ دارم‌ نمايشنامه‌اي‌ مي‌نويسم‌ بازنويسي‌اش‌ مي‌كنم‌ چون‌ واضح‌ است‌ كه‌ قوه‌ي‌ ابتكار در ضمير ناخودآگاه‌ مستتر است، موافقيد؟ شايد هم‌ ضمير ناخودآگاه‌ مانع‌ نوشتن‌ شود. فكر مي‌كنم‌ نمايش‌هايم‌ قبل‌ از اينكه‌ متوجه‌ آن­ها شوم‌ تقريبا شكل‌ مي‌گيرند.

ساختار آن ها در ناخودآگاهم‌ شكل‌ مي‌گيرند و سپس‌ به‌ خودآگاهم‌ مي‌آيند و بعد از آن‌ روي‌ كاغذ نوشته‌ مي‌شوند. به‌ محض‌ اينكه‌ اراده‌ مي‌كنم‌ تا نمايشي‌ را روي‌ كاغذ بنويسم‌ تقريبا مي‌توانم‌ به‌ شخصيت‌ها اعتماد كنم‌ تا نمايشم‌ را بنويسند. پس‌ خودم‌ را به‌ آن ها تحميل‌ نمي‌كنم. بهشان‌ اجازه‌ مي‌دهم‌ موضوع‌ خودشان‌ را داشته‌ باشند و بگويند و آنچه‌ را كه‌ مي‌خواهند انجام‌ دهند تا نمايش‌ نوشته‌ شود.

* با “چه‌ كسي‌ از ويرجينيا وولف‌ مي‌ترسد” به‌ شهرت‌ رسيديد. نمايش‌ همان قدر موفقيت‌ تجاري‌ داشت‌ كه‌ منتقدين‌ از آن‌ استقبال‌ كرده‌ بودند.

 

اولين‌ نمايشم‌ بود كه‌ اجرايش‌ بيشتر از 55 دقيقه‌ طول‌ مي‌كشيد.

* و چه‌ تاثيري‌ روي‌ شما گذاشت؟

 

چه‌ چيزي، اينكه‌ بيش­تر از 55 دقيقه‌ بود؟

* نه، منظورم‌ شهرت‌ است.

 

من‌ آدم‌ مشهوري‌ نيستم. به‌ هر حال‌ من‌ به‌ اين‌ چيزها فكر نمي‌كنم. وقتي‌ مي‌ديدم‌ مردم‌ نمايشم‌ را دوست‌ دارند لذت‌ مي‌بردم. همين‌ كافي‌ است. اما آن­ها “داستان‌ باغ‌ وحش”، “روياي‌ آمريكايي”، “مرگ‌ بي‌اسميت” و ... را هم‌ دوست‌ داشتند. ولي‌ اين‌ يكي‌ فرق‌ مي‌كرد. اين‌ در برادوي‌ بود به‌ همين‌ دليل‌ چشم‌ و هم‌ چشمي‌ و واكنش‌هاي‌ مضحكي‌ مانند آن‌ وجود داشت. خب‌ تئاتر تجاري‌ است‌ ديگر، بايد با مسايلش‌ كنار آمد.مي‌دانيد كه‌ حدود 28 نمايش‌ نوشته‌ام. فكر مي‌كنم‌ نخستين‌ اجراي‌ بيش­تر آن­ها در سالن‌هاي‌ كوچك‌ بود و كم­تر از نصف‌ نمايش‌هايم‌ در برادوي‌ اجرا شدند. اين‌ از نظر من‌ اهميتي‌ ندارد. بيش­تر سالن‌هاي‌ برادوي‌ خيلي‌ بزرگند. من‌ سالن‌هاي‌ 400 نفره‌ را به‌ سالن‌هاي‌ 900 نفره‌اي‌ كه‌ در واقع‌ اتاق‌ خواب‌ تماشاگرانند ترجيح‌ مي‌دهم. مي‌دانم‌ كه‌ تماشاگران‌ سالن‌هاي‌ كوچك‌ خيلي‌ هوشيارتر، جوان‌تر و باهوش‌تر از تماشاگران‌ سالن‌هاي‌ برادوي‌ هستند پس‌ واقعا خوشحال‌ مي‌شوم‌ كه‌ نمايش‌ ديگري‌ در برادوي‌ نداشته‌ باشم‌ مگر اينكه‌ باز هم‌ بخواهم‌ به‌ تماشاگرانش‌ تلنگري‌ بزنم.

* آيا تا حالا مجبور به‌ سازش‌ شديد؟

 

در دوره‌اي‌ خاص‌ از برخي‌ عوامل‌ كار كه‌ بايد تحملشان‌ مي‌كردم‌ راضي‌ نبودم، غير از آن‌ چيز ديگري‌ نبود.به‌ نظر من‌ تئاتر، هنر خلاقيت‌ است‌ و سايرين‌ براي‌ آدم‌ كار مي‌كنند. ولي‌ وقتي‌ ديدم‌ همه‌ اصرار دارند كه‌ تئاتر هنري‌ اشتراكي‌ است‌ - چيزي‌ كه‌ هيچ‌ وقت‌ قبول‌ نكرده‌ام. گفتم‌ “بسيار خب، اين‌ مردم‌ فكر مي‌كنند كه‌ خيلي‌ باهوشند. من‌ هر چيزي‌ كه‌ آن ها بخواهند را انجام‌ خواهم‌ داد.” متن‌ را تغيير ندادم‌ و با خيلي‌ از همكاراني‌ كار كردم‌ كه‌ دوستشان‌ نداشتم‌ يا در واقع‌ مورد قبولم‌ نبودند. تجربه‌ي‌ شكست‌ مفتضحانه‌اي‌ بود. اگر قرار است‌ افتضاحي‌ بار بياورم‌ ترجيح‌ مي‌دهم‌ مربوط‌ به‌ كار خودم‌ باشد. دوست‌ دارم‌ اعتبار و اشتباهم‌ دست‌ خودم‌ باشد. چون‌ مي‌توانم‌ به‌ همان‌ اندازه‌اي‌ اشتباه‌ كنم‌ كه‌ فرد ديگري‌ كه‌ شما مي‌شناسيد ممكن‌ است‌ آن‌ اشتباه‌ را بكند. ولي‌ فكر مي‌كنم‌ اشتباهات‌ خودم‌ جالب‌ترند. به‌ هر حال‌ آن ها اشتباهات‌ من‌ هستند.

* الان‌ چه‌ نظري‌ درباره‌ي‌ موفقيت‌ داريد كه‌ وقتي‌ جوان‌تر بوديد نداشتيد؟

 

مطمئن‌ نيستم‌ وقتي‌ كارم‌ را شروع‌ كردم‌ به‌ اين‌ چيزها فكر مي‌كردم. ولي‌ فكر مي‌كنم‌ اساسا موفقيت‌ يك‌ هنر در مفيد بودن‌ آن‌ است. چون‌ هر هنري‌ بايد مفيد باشد. اگر هنر صرفا تزييني‌ يا غيرواقعي‌ باشد چيزي‌ جز اتلاف‌ وقت‌ نيست. ما مي‌نويسيم‌ چون‌ دوست‌ داريم‌ مردم‌ مثل‌ ما رفتار كنند، مثل‌ ما فكر كنند. فكر مي‌كنم، موفقيت‌ در داشتن‌ اين‌ هدف‌ است.

* دقيقا توضيح‌ مي‌دهيد كه‌ منظور شما از “مفيد بودن” چيست؟

 

كلا هنر مفيد است، چون‌ بيش­تر درباره‌ي‌ آگاهي‌ با ما صحبت‌ مي‌كند. هنر بايد ما را به‌ تفكر وادارد و مرتبا ارزش‌هايمان‌ را ارزيابي‌ كند تا بفهميم‌ چيزهايي‌ كه‌ 20 سال‌ باورشان‌ داشته‌ايم‌ هنوز هيچ‌ اعتباري‌ دارند. هنر بايد كمك‌مان‌ كند تا تغيير ارزش‌ها را درك‌ كنيم. اگر از كشف‌ امكانات‌ ذهنمان‌ دست‌ برداريم، به‌ خواب‌ مي‌رويم‌ و در اين‌ صورت‌ چرا واقعا نخوابيم؟ پس‌ هر هنري‌ بايد مفيد باشد. بهترين‌ نمونه‌ي‌ اين‌ نوع‌ هنر، هنر آفريقايي‌ است‌ كه‌ هنري‌ مفيد است. كساني‌ كه‌ كار هنري‌ مي‌كنند به‌ خودشان‌ فكر نمي‌كنند. “هي‌ ما يك‌ پيكرتراش‌ فوق‌ العاده‌ايم”. نه. آن ها فقط‌ بعضي‌ چيزها را مفيد مي‌سازند. فكر مي‌كنم‌ اين‌ در مورد رمان، نمايشنامه‌ و شعر صادق‌ است. فكر مي‌كنم‌ همه‌ي‌ آدم‌هاي‌ خلاق‌ به‌ طور جدي‌ همين‌ احساس‌ را دارند. بيش­تر ما به‌ قدر كافي‌ باهوش‌ هستيم‌ تا درباره‌ي‌ چنين‌ چيزي‌ حرفي‌ نزنيم.

* درباره‌ي‌ “ارزش‌ها” گفتيد. اين‌ روزها در آمريكا حرف‌هاي‌ زيادي‌ در مورد ارزش‌ گفته‌ مي‌شود. شما چه‌ نظري‌ داريد؟

 

هميشه‌ بيش­تر كلمات‌ بد به‌ كار برده‌ مي‌شوند. من‌ خيلي‌ درباره‌ي‌ ارزش‌هايم‌ فكر نمي‌كنم. اگر كسي‌ بخواهد نظر مرا بداند، مي‌توانم‌ ادعا كنم‌ كه‌ ارزش‌هايم‌ را مي‌شناسم. من‌ هر كاري‌ را كه‌ احتمال‌ مي‌دهم‌ مي‌تواند ما را از نيروي‌ تاريكي‌ كه‌ در تلاش‌ است‌ تا جانشين‌ دموكراسي‌ شود، حفظ‌ كند انجام‌ خواهم‌ داد. به‌ همين‌ دليل‌ بايد با آرامش‌ فضاي‌ جامعه‌ را باز كنيم. من‌ تلاش‌ مي‌كنم‌ خودمان‌ را نسبت‌ به‌ اين‌ واقعيت‌ آگاه‌ كنم‌ كه‌ دموكراسي‌ نيازمند راي‌گيري‌ آگاهانه‌ است‌ و دموكراسي‌ كه‌ الان‌ داريم‌ شكننده‌ است. به‌ اعتقاد من‌ اساسا در نگاه‌ فلسفي‌ كلي، هنر سياسي‌ است.

* منظورتان‌ اين‌ است‌ كه‌ در كارهاي‌ شما پيامي‌ هست؟

 

شايد اي‌ كاش‌ يك‌ خروار پيام‌ باشد. بايد در زندگي‌ دخالت‌ كرد و تنها در آنچه‌ كه‌ ساده‌ است‌ غرق‌ نشد. تا آن جايي‌ كه‌ مي‌دانم‌ تنها يك بار زندگي‌ مي‌كنيم‌ و چقدر وحشتناك‌ است‌ اگر در پايان‌ خط‌ ببينيم‌ كه‌ هيچ‌ وقت‌ به‌ معناي‌ واقعي‌ زندگي‌ نكرده‌ايم.

* وقتي‌ نوشتن‌ را شروع‌ كرديد تصور مي‌كرديد كه‌ سه‌ جايزه‌ي‌ پوليتزر ببريد؟

 

فكر نمي‌كنم‌ سه‌ جايزه‌ خيلي‌ زياد باشد.

* جايزه‌ چقدر براي‌ شما اهميت‌ دارد؟

 

ببينيد، اگر جايزه‌اي‌ به‌ آدم‌ بدهند، خب‌ گرفتن‌ آن‌ دلچسب‌ است. پس‌ هر وقت‌ كه‌ جايزه‌اي‌ مي‌گيرم‌ غافلگير مي‌شوم‌ و هر وقت‌ هم‌ كه‌ چيزي‌ نصيبم‌ نمي‌شود باز هم‌ غافلگير مي‌شوم. در واقع‌ در حيرت‌ دايمي‌ زندگي‌ مي‌كنم

* آيا چيزي‌ هست‌ كه‌ دوست‌ داشته‌ باشيد انجامش‌ بدهيد ولي‌ نشده‌ باشد؟

 

پرش‌ با چتر نجات! البته‌ اگر تضمين‌ كنند كه‌ تا وقتي‌ كه‌ پايم‌ به‌ زمين‌ برسد چتر لعنتي‌ باز خواهد شد و دو پايم‌ نخواهند شكست. حتما انجامش‌ مي‌دهم. تجربه‌ي‌ سرگرم‌ كننده‌اي‌ خواهد بود. غير از آن، ترجيح‌ مي‌دهم‌ به‌ نوشتن‌ تا زماني‌ كه‌ مي‌توانم‌ بهتر و مفيدتر بنويسم‌ ادامه‌ دهم.

* به‌ نظر شما هميشه‌ فضاي‌ پيشرفت‌ فراهم‌ خواهد بود؟

 

مطمئنا هميشه‌ فراهم‌ است. به‌ اين‌ دليل‌ كه‌ معتقدم‌ - همين‌ حالا، آخر هفته‌ همان‌ چيزي‌ كه‌ جايزه‌ يك‌ عمر فعاليت‌ هنري‌ ناميده‌ شده‌ را از برادوي‌ مي‌گيرم‌ كه‌ به‌ طور ناگهاني‌ غافلگيرم‌ مي‌كند. من‌ هنوز كار ابدي‌ خودم‌ را انجام‌ نداده‌ام. ولي‌ به‌ نظر من‌ اگر مي‌خواهند جايزه‌ را قبل‌ از مرگ‌ اهدا كنند بايد آن‌ را خيلي‌ زودتر بدهند.

* به‌ عنوان‌ آخرين‌ سئوال، دوست‌ داريد از شما چطور ياد شود؟

 

ترجيح‌ مي‌دهم‌ ادامه‌ داشته‌ باشم‌ تا اينكه‌ به‌ ياد سپرده‌ شوم.

* آيا چيزي‌ هست‌ كه‌ ما در موردش‌ صحبت‌ نكرده‌ باشيم‌ و از نظر شما مهم‌ باشد؟

ببينيد، ما در مورد سه‌ مساله‌ خيلي‌ مهم‌ كه‌ هر نمايشنامه‌نويسي‌ دوست‌ دارد راجع‌ به‌ آن ها صحبت‌ كند حرفي‌ نزديم: جنسيت، پول‌ و غذا.

+ نوشته شده در  سیزدهم مرداد 1389ساعت 11:32 بعد از ظهر  توسط مهرداد  | 

 

+ نوشته شده در  یکم شهریور 1388ساعت 4:19 بعد از ظهر  توسط مهرداد  | 

“کشتن مصلحت آمیز” دومین فیلم دنیرو و پاچینو است که رو در روی هم قرار میگیرند. آنها نقش دو کارآگاه را بازی می کنند که در جستجوی قاتلی زنجیره ای هستند.
انتظار چه را بکشیم: اولین بار که درباره درام کشتن مصلحت آمیز و بازی دو کارآگاه در آن شنیدم، بسیار هیجان زده شدم. می دانم که این روزها فیلم های پلیسی کمی کلیشه ای هستند اما بعضی وقتا داستان های این گونه فیلم ها به گونه ای تبدیل می شوند که مردم حتی فکرش را هم نمی کنند. همیشه اکشن قوی، کاراکتر های خوب که به تدریج پیشرفت می کنند و البته تعقیب و گریز های نفس گیر وجود دارد. این فیلم به نظر می رسد که همه اینها را داشته باشد علاوه بر آن داشتن دو بازیگر که میتوان آنها را از زمره بزرگترین بازیگران تاریخ سینما دانست. آل پاچینو و رابرت دنیرو. متاسفانه این فیلم بسیار ساده و قابل پیش بینی است که حتی می توان منتظر دی وی دی آن بود و فیلم را در سینما ندید. استعداد این دو بازیگر بزرگ به واقع در این فیلم تلف شده است به این خاطر که هم فیلمنامه و هم کارگردان ناچیز تر از آنی هستند که بتوانند بازیگرانی بزرگ در این حد را پذیرا باشند. در حقیقت از همان ابتدای فیلم بیننده دلسرد و ناامید می شود، مگر اینکه بودن این دو بازیگر بزرگ کمی به کیفیت فیلم بیافزاید.
بدترین قسمت این فیلم را میتوان فیلمنامه آن نامید که توسط راسل گوریتز (مرد نفوذی) نوشته شده است. دلیل بد بودن فیلمنامه به این خاطر است که او آن را به عنوان یک متن مستقل ننوشته است، بازیگرانی را جمع کرده و فیلمی را ساخته است. در عوض این فیلم فرصتی را به وجود آورد که دنیرو و پاچینو را کنار هم قرار دهد.
این دو بازیگر سالهاست که با هم دوست هستند و همیشه این آرزو بوده فرصتی پیش بیاید که این دو بازیگر پروژه ای دیگر را با هم انجام دهند و سکانس های بیشتری را در کنار هم نسبت به فیلم قبلیشان داشته باشند. (این دو بازیگر در فیلم پدرخوانده ۲ هیچ صحنه با همی را نداشتند و تنها در یکی دو صحنه کوتاه در فیلم مخمصه با هم بودند). قصد بوده که فیلم این دوبازیگر را به عنوان دو کارآگاه نشان دهد و می شود گفت که تقریبا آنها در سرتاسر فیلم با هم هستند. هر چند که آنچنان هم که صدا کرده فیلم بزرگی نیست به این خاطر که نقش های این دو بازیگر بسیار شبیه به هم است. قسمت های بازی آنها تقریبا همیشه حکمفرما، خوش سخنانه و برجسته است. هر دوی آنها همیشه در کنترل هستند و عاشق منولوگ گفتن هستند.
در نتیجه، فیلم نامه ای که گورتز نوشته است حول محور این دو کاراکتر می گردد که تقریبا مساوی هستند. کارآگاه دیویدترک (رابرت دنیرو) و کارگاه توماس روستر (آل پاچینو) (تمام کارآگاهان باید اسم مستعار داشته باشند.) این دو کارآگاه نترس هستند و از قوانین برای گرفتن جنایتکاران اطاعت نمی کنند و از این نمی ترسند که جنایتکاران را پشت بارها به باد کتک بگیرند. معمولا در فیلم های پلیسی به گونه ای مغایرت بین دو شریک وجود دارد که دید آنان و شخصیت های گوناگونشان را با هم مقایسه می کند. هنوز در این فیلم این را برگزیده اند که با دو کاراکتر مشابه کار کنند که چندان تفاوتی با هم ندارند. در این فیلم این دو کارآگاه سالخورده با قاتلی زنجیره ای روبرو هستند که فقط جنایتکاران را به قتل میرساند. او همیشه به عنوان امضا بر روی صحنه قتل قطعه شعری را به جا می گذارد. پیگیران قتل ها از این متعجب هستند که چگونه این قاتل زنجیره ای را دنبال کنند در حالی که او هم افکار این دو را در سر دارد اما شغلشان ایجاب می کند که او را دستگیر کنند. عنوان”کشتن مصلحت آمیز”(ممکن است قبل از اکران تغییر کند) در حقیقت اصطلاحی عامیانه از پلیس ها است که وقتی بنابر وظیفه کسی را می کشند آن را به کار می برند. پس بر طبق این نظریه ما میتوانیم پی ببریم که قاتل زنجیره ای ممکن است یکی از خود پلیس ها باشد. فیلم روی ترک و روستر متمرکز شده است و در جایی تمام سو ظن ها متوجه ترک می شود. پس این بار می توان گفت که روستر قاتل اصلی است و ترک باید او را جایی گیر بیاندازد و به قتل برساند.
مشکل عظیم دیگری در فیلم کارگردان / تهیه کننده فیلم، جان اونت است. اونت مدت درازی است که در هالیوود به سر می برد و تقریبا سی فیلم را تهیه کرده است. آخرین فیلم او با نام”۸۸ دقیقه” که آل پاچینو در آن بازی کرد، دودل بود که آیا آن فیلم را مستقیما روی dvd به بیرون عرضه کند یا اکرانش کند. دلیلش آن است که او همیشه می خواهد که با استودیوهای کوچک و در ننیجه بودجه های کم، سود زیادی را نصیب خودش کند. درباره “کشتن مصلحت آمیز” این مشکل کمی با تهیه کنندگی overtune pictuers و moonlight films برطرف شده است. او تنها توانست یک بودجه شصت میلیون دلاری را برای این فیلم تهیه کند که شاید حتی برای پر کردن اسلحه پاچینو و دنیرو کافی نباشد.
بیشتر فیلمبرداری در connecticut انجام شده است، درحالی که انتظار میرفت فیلم در نیویورک انجام پذیرد. اونت در ابتدا میخواست نگاهی تیره و تار و واقع گرایانه درست همانند فیلم “مرحوم” داشته باشد. متاسفانه محصول اصلی وقتی که بیرون بیاید، ضعیف تر از آن است که حتی بشود با مرحوم مقایسه اش کرد.
آخرین قطعه که به معضل فیلم تبدیل شده است و بسیار قابل توجه هم هست، اثر کلی است که دنیرو و پاچینو را احاطه کرده است. در این لیست یکی از افراد ۵۰ cent است. مردی که بازیگر بسیار بسیار ضعیفی است ولی به گونه ای خودش را به چهره فیلم تبدیل کرده است. او درباره این فیلم مصاحبه ها کرده است، عکسش با دنیرو روی جلد مجله چاپ شده است، هر جا که میرود خودش را به عنوان بازیگری چیره دست میخواند. او حتی گفته بود که با دنیرو دوستان خوبی هستند و رابطه خوبی با هم دارند. خوشبختانه خبر خوب این است که سکانسهای او در فیلم زیاد نیست و تنها در چند صحنه کوتاه با پاچینو و دنیرو ظاهر می شود. اونت در انتخاب او به عنوان بازیگر فقط یک وز وز کننده به فیلمش اضافه کرده است. بقیه بازیگران هم بازیهای تاثیر گذاری انجام نمی دهند.
خلاصه اینکه: “کشتن مصلحت آمیز” بودجه کمی دارد، فیلم چیپی که در نظر دارد خودش را به عنوان فیلمی بزرگ جلوه دهد و به نوعی به پدرخوانده بعدی با بازیگرانش تبدیل شود. فیلم بسیار خام درست شده است، فیلم نامه بسیار ضعیفی دارد و کارگردانی هم که افتضاح است. هنوز زمان زیادی وجود دارد که بشود تغییراتی در فیلم ایجاد کرد. هم عنوانش ممکن است تغییر کند و هم اینکه پایان بندی فیلم. ولی باز متاسفانه این را می دانم که کارگردان با خود خواهی هیچ تغییری در فیلم اعمال نمی کند و فیلم هم چیزی چز فیلمی ناامید کننده نخواهد بود.

+ نوشته شده در  بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 2:34 بعد از ظهر  توسط مهرداد  | 

 
وقتی همه خوابیم پس از سگ کشی،یک خودزنی اساسی از سوی بهرام بیضائی است که در مذمت سینما و منزلت تئاتر شکل گرفته است.

بیضائی البته پیش از این نیز، در (می شود گفت) تمامی آثار تصویری خود، جایگاه والای صحنه و نمایش های صحنه ای را پاس داشته است ولی در هیچ یک از آن آثار،به مانند وقتی همه خوابیم،تیغ را با هدف دو نیم کردن سینما،به کمر نیاویخته است.

از سوی دیگر آخرین فیلم بیضائی نمایانگر موضوعی است به هر حال آزاردهنده که نام خاصی را هم البته نمی توان برای آن برگزید.موضوعی است آشنا که در محدوده ی بسیار باریک و فشرده ای از مرزهای دو نگرش،یا دو تمایل،یا دو نوع نگاه به وجود می آید.یکی نگاه یا نگرش یا تمایل فیلمسازی چون بهرام بیضائی و دیگری نگرش یا نگاه یا تمایل اداره کنندگان هنرهای تصویری این جامعه،از جمله سینما که در یک بازخورد طنزگونه و نه از سر اتفاق البته،دارندگان این تمایل دوم،احترام فوق العاده ای را هم برای بهرام بیضائی قائل هستند.لازم به توضیح است که این ااره کنندگان گرفتار، به راستی خواستار آن هستند که بیضائی فیلم بسازد(با هر درونمایه ای که خودش انتخاب می کند)،فیلمش در رویدادهایی چون جشنواره فیلم فجر به نمایش گذاشته  شود و در آخر او و اثرش جوایزی مانند سیمرغ و دیپلم و لوح دریافت نماید.

و حالا در بیست و هفتمین جشنواره فیلم فجر،بهرام بیضائی با "وقتی همه خوابیم"، نخستین مرحله از خواسته های سه گانه ی اداره کنندگان یادشده را پشت سر گذاشته است.فیلمی ساخته است به هر حال بیضائی وار با تمام نشانه ها و پارامترهای شناخته شده ای که از دوران "رگبار" به این طرف، وجهی آشکار از یک سلیقه(یا هویت؟)سینمایی را به وجود آورده اند.

درونمایه ی فیلم هم همان مضمون موردعلاقه ی بیضائی "سال به سال دریغ از پارسال" است که جلوه های بیرونی آن در فیلمی مانند سگ کشی- و در یک نمود حداکثری-مشاهده شده بود.این بار در "وقتی همه خوابیم" بیضائی هم چنان از نگاه یک سیاه بین نا امیدکه هیچ راه و منظر و روزن امیدی را در دسترس نمی بیند به پرورش مضمون مورد علاقه ی خود پرداخته است و فیلمش را در مقام تهیه کننده به جشنواره ی فیلم فجر ارائه نموده است.

با نمایش آخرین ساخته ی بیضائی در بخش بین الملل جشنواره فیلم فجر مشخص است که سازنده ی رگبار و چریکه...وباشو...دومین میل فرهنگی اداره کنندگان سینمای این سرزمین را هم برآورده نموده است و به احترامی که از سوی مدیران تصویری این سرا نثار او می شود،با قدردانی و قدرشناسی پاسخ گفته است.بنابراین به نظر می رسد که فقط آن بخش واپسین خواسته های اداره کنندگان هنردوست، شامل تکریم و تشویق بیضائی و فیلمش باقی مانده است که به هر صورت،در ایام پایانی جشنواره بیست و هفتم،آن نیز به مرحله ی اجرا گذاشته خواه شد و پروسه ی مواجهه ی خردمندانه با فیلمسازی مانند بهرام بیضائی در آخرین نقطه ی ماهیتی ومنطق محور خود به پایان خواهد رسید.

نشست نقد و بررسی “وقتی همه خوابیم” با حضور بیضایی و بازیگران فیلم شامل مژده شمسایی، علیرضا جلالی‌تبار، هدایت هاشمی، محمدرضا درویشی، شقایق فراهانی و حسام نواب صفوی برگزار شد.

کارگردان فیلم در ابتدای این نشست از عواملی که وی را در برابر “جوخه آتش” تنها نگذاشتتد سپاسگزاری کرد و در ادامه درباره ارتباط این فیلم و شرایط تولید “لبه پرتگاه” گفت: فیلمنامه را بعد از “لبه پرتگاه” نوشتم که درباره پشت صحنه “حاجی آقا آکتور سینما” اولین فیلم سینمای ایران بود. “وقتی همه خوابیم” امتداد اولین فیلم تاریخ سینمای ایران است.

وی ادامه داد: این فیلم یک سه‌گانه است که “اعتراض” و “لبه پرتگاه” دو فیلم دیگر آن هستند. این سه‌گانه درباره فیلم ساختن در سینما است. فیلمنامه “اعتراض” را سال‌ها قبل نوشتم و دوست دارم روزی آن را بسازم. داستان درباره آذر شیوا و اعتراض او به اتفاقی است که باعث بسته شدن پرونده کاری این بازیگر شد.

این کارگردان سینما در ادامه بیان کرد: سینمای فارسی و روشنفکرانه هر دو در آن دوران به آذر شیوا حمله کردند و فیلمسازی مانند من نمی‌تواند این اعتراض را فراموش کند. من برای ساختن “اعتراض” با شیوا صحبت کردم، اما او از فیلمنامه خوشش نیامد، چون خاطره خوبی از آن دوران نداشت

اما موضوعی که احتمالاْ از نظر برخی از مخاطبین این فیلم بیضائی - و در روند حرکتی این پروسه ی هنری- پنهان نمانده است، به اضافه کاری این کارگردان اندیشه ورز، در طی نمودن آن خواسته های سه گانه که با یک شیوه ی "خودتخریبی محض"، از سوی بیضائی انجام گردیده است و برنامه ی سه مرحله ای اداره کنندگان سینما را(با یک کوبیده اضافه!) به یک پروسه ی چهار مرحله ای تبدیل نموده است.

تا اینجا بهرام بیضائی در "وقتی همه خوابیم"، پس از حدود یک دهه دو.ری از سینما، فیلم خود را ساخته است(مرحله اول)، ماهیت و وجود خود و امثال خود را نفی کرده است(مرحله اضافه)،فیلم را در جشنواره فیلمفجر نمایش داده است(مرحله دوم) و با تشویقی نه چندان غلیظ هم مواجه خواهد شد(مرحله پایانی).

اما این که چرا بیضائی با اثری مانند آخرین فیلم خود،چنین دست تطاول بر خود گشوده است،پرسشی است که پاسخ آن را باید از خود بیضائیدریافت کرد و جالب اینجاست که حتی آن اداره کنندگان سینمادوست نیز،شدیداْ مشتاق دستیابی به این پاسخ هستند و در حالی که به عینه اصراری بر این گونه خودزنی های سینمایی ندارند و مطلوب نهان و نمایان خود را صرفاْ در حضور چهره هایی چون بیضائی در حوزه های مدیریتی خود برآورد کرده اند،از این رویکرد سینمایی بیضایی در زمستان به تبسم در آمده اند.

ایکاش بیضائی با همان کهنه مردرند تولید فیلم،حمید اعتباریان کنار می آمد و سراغ از این قبیل انتقام جویی های جوان منشانه-والبته کهنه شده- نمی گرفت.چرا که در آن صورت، حداقل به این محدوده از توهین های پوزخندساز وارد نمی شد و راه خود را می رفت،طبق همان برنامه ی سه مرحله ای توصیف شده
+ نوشته شده در  بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 2:17 بعد از ظهر  توسط مهرداد  | 

کمتر از دو هفته بعد از آنکه نام آل ‌پاچینوی بزرگ در میان نامزدهای بدترین بازیگر مرد سال به خاطر دو فیلم «قتل موجه» و «88 دقیقه» اعلام شد، دیروز خبر رسید که این بازیگر قرارداد بازی در فیلم جدید مایکل رادفورد را امضا کرده و قرار است که نقش شاه لیر را در اقتباس رادفورد از این نمایشنامه شاهکار ویلیام شکسپیر بازی کند. شاه لیر داستان پادشاهی به نام لیر است که در سال‌های آخر عمرش، نواحی حکومتی خود را بین سه دخترش تقسیم می‌کند. دختر کوچک‌تر که از رفتار پدر ناراضی است او را ترک می‌کند و لیر را بین دو دخترش وا می‌گذارد. چیزی از تقسیم ارث نگذشته که پدر درگیر حرص، آز و طمع دو دخترش می‌شود و حالا تنها پناهگاهی که برای او وجود دارد آغوش دختر سوم است ... شاه لیر که از شاهکارهای افسانه‌ای شکسپیر کبیر است، یکی از تراژدی‌های مهم او هم به شمار می‌رود. هنوز مشخص نشده که اقتباس جدید راد فورد قرار است چه زمانی به نمایش دربیاید اما نکته‌ای که وجود دارد، جذابیت تماشای آل‌پاچینوی کبیر به نقش شاه مفلوک، لیر است.

آل‌پاچینو احیا می‌شود؟
فیلم‌هایی که در این چند سال از پاچینو به نمایش درآمده‌اند، هیچ کدام درخور نام او نبوده‌اند. مشتی فیلم احمقانه و بی‌خاصیت که استاد فقط برای خالی نبودن عریضه در آنها بازی کرده. حرف بی‌ربطی نیست اگر بگوئیم در میان تمام نقش‌آفرینی‌های پاچینو در دهه اول هزاره سوم، فقط دو نقش توانسته‌اند از تمام قابلیت‌های این بازیگر خبره و اصطلاحا «این‌کاره» بهره ببرند (البته اگر نقش‌آفرینی درخشان استاد در سریال «فرشتگان در آمریکا» ساخته مایک نیکونر را به حساب نیاوریم) اولی بازی پاچینو در نقش کارآگاه بی‌خواب فیلم «بی‌خوابی» (کریستوفر نولان، 2002) با نام ویل دورمر بود که بخش جدیدی از توانایی‌های بازیگری او را به نمایش می‌گذاشت و دومی مربوط به همکاری قبلی مایکل رادفورد با پاچینو است که نام «تاجر ونیزی» را داشت و استاد در فیلم، نقش تاجر یهودی (شایلاک) را بازی می‌کرد. شایلاک در ادامه علایق شکسپیری پاچینو (او فیلمی با محوریت ویلیام شکسپیر با نام «در جست‌وجوی ریچارد» ساخته است) نقشی با فراز و فرودهای بسیار بود که پاچینو به زیبایی و با جزئیات بسیار در بازی از پس اجرای آن برآمده بود. همین و دیگر هیچ. کل فیلم‌های پاچینو در این دهه را اگر مرور کنید به عناوینی غیر از این دو فیلم و دو نقش بر نمی‌خورید و این نکته برای طرفداران او بسیار آزارنده است. این در حالی است که آل‌پاچینوی بزرگ بخش مهمی از بازی‌هایش را در دهه نود انجام داده بود و در همان دهه موفق به دریافت تنها اسکار عمرش به نقش کلنل فرانک اسلیو‌‌‌‌کور برای بازی در فیلم «بوی خوش زن» (مارتین برست. 1992) شده بود. باید دید که «شاه لیر» راد فورد آیا می‌تواند جذابیت‌های بازیگری او را احیا کند یا نه؟ پاچینو قبل از بازی در «شاه لیر» قرار است در بازسازی آمریکایی از شاهکار ژول واسین با نام «ریفی‌فی» بازی کند. فیلمی که در سال 1955 ساخته شد و از آن به عنوان یکی از شاهکارهای سینمای کلاسیک و نوآر نام می‌برند.

اقتباس‌های سینمایی «شاه لیر»
تا به حال 19 اثر تصویری برمبنای نمایشنامه درخشان «شاه لیر» ساخته شده که از این بین 7 نسخه تلویزیونی، 2 نسخه ویدئویی و 10 نسخه سینمایی است. از بین اقتباس‌های سینمایی که صورت گرفته، نام دو فیلم، مطرح‌تر از بقیه است. فیلم اول را گئورگی کوزینتسف روس، به همان نام «شاه لیر» در سال 1971 ساخته است که نقش لیر را در فیلم یوری ژاروت بازیگر معروف سینمای شوروی سابق بازی می‌کند و اقتباس دوم که آکیرا کوروساوای بزرگ آن را کارگردانی کرده در سال 1985 به نمایش عمومی درآمد و تاتسویا ناکادایی بازیگر قدیمی سینمای ژاپن در فیلم نقش شاه مفلوک را بازی کرد.

فیلم خونین کوروساوا براساس نمایشنامه شکسپیر که از بهترین فیلم‌های تاریخ سینماست و جایگاه مهمی در میان شاهکارهای دهه هشتاد سینمای جهان دارد، به اعتقاد یان کات محقق لهستانی و معروف آثار شکسپیر، بهترین اقتباس در میان تمام اقتباس‌هایی است که از نمایشنامه‌های شکسپیر صورت گرفته است. آخرین اقتباسی که قرار است بر مبنای نمایشنامه شاه لیر، قبل از فیلم رادفورد به نمایش در بیاید، فیلمی است به همین نام که جاشوا مایکل اشترن کارگردان جوان انگلیسی آن را کارگردانی کرده و سرآنتونی هاپکینز در فیلم نقش لیر پادشاه را بازی می‌کند و نائومی واتس، گوئینت پاترو و کی‌را ناتیلی نقش دختران او را ایفا می‌کنند. فیلمی که حداقل از نظر اهمیت بازیگران در جایگاه رفیع‌تری نسبت به نسخه راد فورد قرار می‌گیرد.




سانی، فرانسیس، مایکل کورلئونه و حالا «شاه لیر»
مهرداد حسینی
1) آل پاچینوی بزرگ به نقش شاه لیر.این خبری بود که دیروز رسانه‌ها مخابره کردند تا یادمان بیاید که پاچینوي بزرگ هنوز قرار است در کارهای مهم بازی کند و ما(تماشاگران دیوانه اش) را به وجد بیاورد. تا بعد از انبوهی فیلم بد و مزخرف که در این چند سال بازی کرده، دلمان را برای تماشای اعمال دیوانه‌وار او در قالب پادشاه مفلوک نمایشنامه جاودانه ویلیام شکسپیر صابون بزنیم و خوشحال باشیم که دیگر قرار نیست در فیلم های مفتضحانه ای چون «88 دقیقه» و «قتل موجه» بازی کند.

2) در این چند سال(دهه اول هزاره سوم) آقای بازیگر به هیچ نقش و فیلمنامه ای "نه" نگفته و کارنامه درخشانش در دهه های هفتاد و نود میلادی را حسابی خدشه دار کرده است.انبوهی فیلم بی خاصیت با نام های
«سیمونه»، «گیگلی»، «سیزده یار اوشن»، «88دقیقه» و «قتل موجه» بازی کرد که برای دو عنوان آخر، پاچینو مفتخر به نامزدی بدترین بازیگر مرد سال 2008 گردید. کسی انتظار نامزدی اسکار از استاد ندارد اما بودن نام پاچینو در سیاهه بدترین های سال، هم برای خود او وهم برای تماشاگران و طرفدارانش مایه خجالت و سرافکندگی است. طی چند سال اخیر تنها بازی که از پاچینو رشک برانگیز جلوه کرد و اعتبار دیگری به کارنامه معتبرش افزود، نقش کارآگاه ویل دورمر در بازسازی آمریکایی کریستوفر نولان از فیلم نروژی «بی خوابی» بود. چشمان غم زده و خواب آلود او نه تنها جلوه های نامکشوفی از توانایی های خارق العاده اش را به معرض نمایش می‌گذاشت، بلکه آبرو و اعتبار سومین فیلم نولان را هم سبب می‌شد.بخشی کوچک از سرچشمه لایزال قابلیت‌های بازیگریش که در این چند سال مجالی برای بروز بر روی پرده سفید پیدا نکرده است.

3) نقش هایی که پاچینو طی دهه هفتاد میلادی بازی کرد، بخشی از گنجینه احساسی/معرفتی هر سینمادوست دهه هفتادی است.بازیش در «پدرخوانده» همپای مارلون براندو کبیر پیش می‌آمد و سنگ بنای مایکل کورلئونه ای می‌شد که در قسمت دوم این مجموعه (یکی از بهترین فیلم‌های تاریخ سینما) هراس، قدرت و شکنندگی قدرت را به شیوه اعجاب آمیزی با هم ممزوج می‌کرد و پیش چشم تماشاگر به نمایش می‌گذاشت. در «مترسک» (جری شاتزبرگ) – الماس کوچکی از کارگردانی که اولین بازی پاچینو در فیلمی‌از او به نام «وحشت در نیدل پارک» اتفاق افتاد – نقش فرانسیس را شبیه کودکی بازی می‌کرد که برای در امان ماندن احتیاج به همراه بزرگتری دارد تا از او پشتیبانی کند.
و بالاخره در «بعد از ظهر سگی» کاراکتر آدمی به نام سانی را بازی می کرد که تنها فرصت مجال و ابراز خود را در بانک زنی برای دوستش می دید.فیلم افشاگرانه لومت در این زمانه اندکی کهنه و دمده جلوه می کند اما یادگاری‌ای که از «بعد از ظهر سگی» به جا مانده، بازی، پیراهن سفید و نگاه مات و خالی از امیدش است که در پایان فیلم و در چنبره پلیس هایی که او را محاصره کرده اند، روی صورتش نقش می بندد.نگاهی که به نوعی فرجام هر رویاپرداز دهه هفتادی را به نمایش می گذاشت. بی دلیل نبود که فرانسیس فورد کوپولا آخرین شاهکارش در دهه هفتاد را «اینک آخرالزمان» نام نهاد و شروع آن را مزین به ترانه معروف جیم موریسون «The End» کرد.

+ نوشته شده در  بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 2:18 بعد از ظهر  توسط مهرداد  | 

نام فیلم : سگ های پوشالی

کارگردان : سام پکین پا

بازیگران : داستین هافمن ، سوزان جرج ، دیوید وارنر ، پیتر وان ، دل هنی

 

آرامش ، ماشین ، خانه ، زن ، گناه ، خشونت ، رهایی

از همان ابتدای فیلم که چند کودک دارند در کنار قبرها با هم بازی می کنند  ، فهمیدم

که با فیلمی عجیب و پرخشونت طرف هستم و این حس بعد از سکانس حلق آویز شدن

گربه برایم اثبات شد.

این شاهکار ، پر است از صحنه های غیر منتظره و با خشونت بالا و نمادهای عالی

که هر یک از آنها برایمان شخصیت های فیلم را باز  می کنند.

مثلا یکی از سکانس های ابتدایی فیلم که زن علامت مثبت روی تخته سیاه را پاک

می کند و آن را تبدیل به علامت منفی می کند و یا مادی بودن و عجیب تر از آن شعبده باز

بودن کشیش به راحتی به ما می فهماند که استاد پکین پا یک شخصیت ضد زن و ضد مذهب

است ( البته یک خبرنگار بعد از اکران این فیلم از پکین پا میپرسد شما ضد زن هستید؟ و

پکین پا در جواب او می گوید که من 5 زن دارم ! ).

فضای گرفته و همیشه ابری فیلم حکایت خود فیلم است که دارای فضای سنگینی می باشد.

داستین هافمن در این فیلم غوغا می کند و با آن عینک و چهره آرام ، سیر تحول یک آمریکایی

آرام به یک قاتل تمام عیار را به زیبایی نشان میدهد و این حس را (بهتر است بگوییم این سوال) که در آخر فیلم او از خانه ای محافظت می کند که از آن هیچ احساس آرامشی ندیده است را به خوبی نمایان می سازد.

همان طور که اشاره کردم در این فیلم به هیچ عنوان نور خورشید دیده نمی شود و بهتر است

بگوییم نو در این فیلم کار بسیار مهمی را در صحنه های مهم انجام می دهد ، مثلا سکانسی

که آن مرد دیوانه با آن دختر شمع روشن می کند و سکانس پایانی در جاده که بیننده آخرین چیزی را که می بیند نور چراغ ماشین دیوید است.

پکین پا در فیلمش از  نابازیگران هم عالی بازی گرفته است مثلا آن چهار جوان اوباش

واقعا حس تنفر را در آدم القا می کنند و زن دیوید با بازی فوق العاده سوزان جرج آن

حس در برزخ  گیر افتادن و ترسیدن و لو رفتن را به خوبی می رساند.

صحنه های به یاد ماندنی فیلم بسیار است مانند صحنه تماشای گربه سیاه به ع.ش.ق بازی

دیوید و ایمی ، صحنه تجاوز به ایمی ، صحنه کلیسا  تمام سکانس های کاباره و سکانس

پایانی.

 

+ نوشته شده در  یکم فروردین 1388ساعت 12:7 بعد از ظهر  توسط مهرداد  | 

 
وقتی خسته شدی، هر وقت شکست خوردی، اصلا مهم نيست، دوباره تلاش کن. دوباره شکست بخور، اين بار بهتر شکست می خوری - ساموئل بکت

امروز نودونهمين سال تولد ساموئل بکت شاعر و نويسنده ايرلندي الاصله. به همين مناسبت تصميم گرفتم يه مطلب کوتاهي براي يادبودش اينجا بنويسم:ا

ساموئل بکت
، رمان نويس و نمايشنامه نويس مشهور ايرلندي، در سيزدهم آوريل سال ۱۹۰۶ در ناحيه « فاکس راک» شهر« دوبلين» زاده شد. در سال ۱۹۲۸ به پاريس رفت و در «اکول نرمال سوپريور» به تدريس پرداخت، و از اين پس در اين شهر اقامت گزيد. بکت، بيشتر آثار خود را که شامل شعر، داستان کوتاه، رمان، نمايشنامه ، پژوهش ها و نقد هاي ادبي بودند، به دو زبان انگليسي و فرانسوي نوشت. او در معرفي سوررئاليسم فرانسوي به جهان، نقش شايان توجهي داشت. ساموئل بکت در سال ۱۹۶۹براي نمايشنامه در انتظار گودو برنده جايزه ادبي نوبل شد. او در سال ۱۹۸۸ مبتلا به بيماري پارکينسون شد. در ۱۷ جولاي ۱۹۸۹ همسر محبوب بکت، سوزان، در گذشت و در ۲۲ دسامبر همين سال، ساموئل بکت زندگي را بدرود گفت.ا
بکت يکي از بنيان گزاران و پيشروان مکتب پوچي(nihilism) در تئاتر فرانسه است. هدف اين مکتب به نمايش گذاشتن موقعيت هاي خاص و کم و بيش مضحکي است که بشر در آن قرار مي گيرد و درگير آن است.اين مکتب تئاتري بي آن که قصد سرگرم کردن تماشاگر را داشته باشد، يا هدفش نقل داستاني با دسيسه ها و پيچ و خم هاي گوناگون متداول باشد، به وضعيت بغرنج و پوچ بشر در جهان مي پردازد و بيهودگي و عبث بودن آن را نشان مي دهد. هدف اصلي اين مکتب نشان دادن و القاي ايده پوچ بودن جهان، و به خصوص زندگي انسان در آن، است.ا او همچنين نمايش نامه اي داره به نام نفس که کلا ۳۵ ثانيه است. در اين نمايش نامه بدون بازيگر پرده تئاتر بالا مي ره و بعد پايين مي آد.ا



 

با درود فراوان خدمت دوستان بازدید کننده ی گرامی.به خاطر تبریکاتتان واقعا متشکرم.به خصوص از دوست عزیز و همکلاسی سالهای تاریک ( بهرام تشکر ) به خاطر استفاده از مطالب این وبلاگ صمیمانه قدردانی می کنم و خیلی خوشحالم که توانسته ام در حدی باشم که کسی از من استفاده ای مثبت کند.به خاطر همه چیز ممنون.این روزهای دیر به دیر وبلاگ را به روز می کنم و این فقط به خاطر درگیری های بیش از حدی است که دارم.شاید من چندان آدم فعالی نباشم اما به هر حال دغدغه های فکری و مشکلات بسیاری داشتم و دارم و به همین دلیل دیر به دیر وبلاگ را به روز می کنم.امیدوارم از این بابت مرا ببخشید.

دوستان به مدت چهار پست می خواهم چهار مقاله درباره ی به صحنه بردن بکت به علاوه ی چهار مصاحبه ی بی نظیر از چهار کارگردان و گروه تئاتری مطرح در فرانسه را تقدیم حضورتان کنم که در این مجال مصاحبه ای نیاورده ام و تنها به بخش مقدماتی بسنده کرده ام.در پست آینده حتما مصاحبه ی بسیار جذابی از یکی از کارگردانان ابزورد کار مطرح دنیا خواهم نوشت.

نوشته ی : ژیل کوستاو

آثار بکت را چگونه به صحنه ببریم؟ چطور آنها را بازی کنیم. برای کسی که با این نویسنده ی فرانسوی ایرلندی رویارو می شود هیچ چیز وضح و بدیهی نیست.نخستین فرد که چاره ای یافت (روژه بلن ) بود که یک تنه در مقابل همه (در انتظار گودو) را به صحنه برد.او و دیگر پیشگامان مثل (ژان ماریسلو) و (ای تین بیری) سبکی را رونق بخشیدند که فرمول ( ژان آنوی) که با مقاله ای مطبوعاتی به یاری بکت شتافت. نیک توصیفش می کند. (پاسکال) با بازی فراتلینی ها خود بکت نیز یکی از کارگردانان آثار خویش بود. که در همین راستا کار کرد.و پیروانی چون ( پیر شایر) ( آرمان دلکامپ) و ( گیره توره) پرورش داد. که در درون این راست کیشی دست به ابداع می زند. دیگر شیوه های کارگردانی آثار بکت در خارج از فرانسه یا چهره هایی چون (جیورجیو استره لر) در ایتالیا ( ماگومینها) در ایالات متحده و ( اتو مارکه جکا) در چک پدید آمد کرجکا بود که در فرانسه (میشل بوکه) (دروفوس) را برای بازی در در انتظار گودو هدایت کرد. وقتی به سال ۱۹۸۱ جشنواره ای پاییزی یک دوره آمریکایی و یک دوره ی فرانسوی از کارگردانی های آثار بکت را در برنامه ی خود جای داد. به راستی فصلی نو آغاز شد. در عین رعایت نقطه نظرات بکت چشم اندازهای جدیدی یافت شدند.

                            

دراماتیکول ها مورد توجه قرار گرفت و کارگردانان در به صحنه بردن متونی که برای تئاتر نوشته نشده بودند درنگ روا نداشتند. جرات کردند بار دیگر ( آه چه روزهای خوشی) اثر معروف بکت را که پس از ظهورش به صحنه با نقش آفرینی ( مادلن رنو ) و کارگردانی ( روژه بلن ) رویکرد ناپذیر و صعب الوصول می نمود به صحنه آورند. ظرف چند سال (فرانسواز شاتو) در کار ( آندونی و ویوکا ) و ( دنیز ژانس ) در اجرای (پیر شابر) و ( ناتاشا پاری ) با کارگردانی ( پیتر بروک ) یکی پس از دیگری در این نقش ظاهر شدند.بی شک  در میان کارگردانان فرانسوی یا آنان که در فرانسه کار می کردند جسورترین ها عبارت بودند از: ( ژان کلود فال) - ( استوارد سید ) - ( آلن تیمار ) - (ژوئل ژوانو) - ( فیلیپ آدرین ) چرا که آنان غالبا مناسبات میان گفتار و سکوت را وسعت بخشیدند.بازیگرانی نه چندان مطرح مثل اعضای گروه ( ئوازو موش ) دراماتیکول ها را بازی کردند.کارگردانان دیگر اما اجازه نیافتند قواعدی را که توسط بکت و ناشرش توصیه شده بودند ( به دلخواه خود) تغییر دهند.در کمدی ( فرانسز ژیلداس بورده ) نام خود را از اعلان نمایش حذف کرد زیرا بکت و ژروم لندون اصرار داشتند آرایه چنان که در متن تصریح شده بود حتما خاکستری رنگ باشد در صورتی که گروه مذکور می خواستند بک راند و اکسسوار صحنه را (صورتی) رنگ کنند.

در یکی دیگر از اجراها که کارش به دادگاه کشیده شد اجرایی مربوط به ( آخربازی) دومین نمایشنامه ی بزرگ بکت بود که کارگردان در این اجرا توضیح صحنه ها ی بکت را تماما نادیده گرفته بود و از ویدئو پروجکشن نیز استفاده کرده بود که البته جلویش گرفته شد و وکیل بکت در دادگاه این گروه را به پرداخت جریمه محکوم کرد. جریمه ای که در هنگام پرداخت از سوی بکت رد شد!!!

یکی دیگر از همین اجراها مربوط به گروهی فرانسوی بود که تمامی بازیگران در انتظار گودو را ( زن ) گرفته بود و می خواست نقش چهار مرد و حتی بچه ای که در صحنه می آید را زنان بازی کند. البته که این عمل گستاخانه و ابلهانه و سبک سرانه توسط وکیل مدافع بکت خنثی شد و اجازه ی اجرا به این گروه نادان و بی سواد را ندادند. چرا که در چند جای این متن ( استراگون) از مشکل ادرار و پروستاتش سخن می گوید و مسلما  زنان هم پروستات ندارند! که اگر این دیالوگ هم حذف می شد به کل پیکره ی معنایی این متن صدمه وارد می آمد چرا که هر وقت سخن از (مسیح مصلوب ) و ( فلسفه) بحث به میان می آید استراگون نیز به مشکل پروستاتش اشاره می کند و بحث مسیحیت و مصلوب شدن مسیح به چنین مسئله ی بی ربط و جسارت آمیزی ختم می شود.

باری! به صحنه بردن بکت دقیقا از زمان ۱۹۵۳ با به صحنه رفتن ( در انتظار گودو ) برای نخستین بار توسط روژه بلن دستخوش تحولات خاصی شد و بکت هرگز از مواضع خویش کوتاه نیامد و تا جایی که از دستش بر می آمد اجازه ی اجرا به کسانی که توضیح صحنه ها و دستورات کلیدی متونش را نادیده می گرفتند نمی داد. و این مسلما حق این بزرگوار بود که چنین کند و به این سودجویان اجازه ی اجرا ندهد چرا که برخی کارگردان های سود جو پا را از گلیم خود فراتر می نهادند و می خواستند این موجی که به ابزورد معرف شده بود را تخریب کنند و اینان کسانی به جز رئالیسم پرستان کهنه کار و کلاسیک باز نبودند. کسانی که اجازه ی هیچ گونه پیشرفتی را به اجتماع خویش نمی دهند

باری! این پست در همینجا به پایان می رسد و حکایت همچنان باقی است. در پست های دیگر ادامه ی این گفتار به علاوه ی چهار مصاحبه از چهار کارگردان ابزورد کار مطرح جهان تقدیمتان خواهد شد. امیدوارم بخوانید و لذت ببرید.متشکرم. آرش وزیری. شاهزاده ی ابزورد تئاتر ایران.

 

اجرایی از آخر بازی نمایشنامه ی شاهکار  ساموئل بکت

هام و کلاو در حال نیایش در نمایشنامه ی آخر بازی

نگ و نل در نمایشنامه ی آخر بازی

 

 اجرایی زیبا از آخر بازی توسط ( روژه بلن )

+ نوشته شده در  یکم اسفند 1387ساعت 12:6 بعد از ظهر  توسط مهرداد  | 

موضوع: تئاتر

 
بهرام بیضايی که از نمایش‌نامه‌نویس قدر چند دهه اخیر ایران است؛ بیش‌ترین عامل موفقیتش را مدیون بازگشتی آگاهانه به تاریخ مستند و غیر مستند سرزمینش؛ ایران است. وی با بازخوانی دیگرباره آثاری چون شاه نامه فردوسی؛ اوستا؛ منطق الطیر عطار؛ هزار و یک شب و آثار ارزش مندی از این دست و نگاهی امروزی به اسطوره هایی چون آرش کمان گیر؛ ضحاک ماردوش؛ سیاووش؛ رستم و سهراب؛ گیل گمش؛ و ترکیب آن ها با امروزیات و دردهای جامعه، به حق اسطوره هایی جدا از قبلی ها و چه بسا در ردیف آن ها خلق کرده است.
   

 

 

 

حق
استاد بهرام بیضائی از آرش و اژدهاک تا شب هزار و یکم
:: شب هزار و یکم ::
:: بررسی ی نمایش اول ::
بهرام بیضائی که از نمایش نامه نویس قدر چند دهه ی اخیر ایران است ؛ بیش ترین عامل موفقیتش را مدیون بازگشتی آگاهانه به تاریخ مستند و غیر مستند سرزمینش ؛ ایران است. وی با بازخوانی ی دیگرباره ی آثاری چون شاه نامه ی فردوسی ؛ اوستا ؛ منطق الطیر عطار؛ هزار و یک شب و آثار ارزش مندی از این دست و نگاهی امروزی به اسطوره هایی چون آرش کمان گیر ؛ ضحاک ماردوش ؛ سیاووش ؛ رستم و سهراب ؛ گیل گمش ؛ و ترکیب آن ها با امروزیات و دردهای جامعه ، به حق اسطوره هایی جدا از قبلی ها و چه بسا در ردیف آن ها خلق کرده است. این رویکرد امروزی ی او به تاریخ اساطیر ایران باستان چنان با دقت و قدرت هم راه بوده است که کم تر کسی ممکن است آن ها را غیر واقعی و دروغی بپندارد.
بازخوانی ی بیضائی از اسطوره ی آرش ؛ و امروزی کردن نیازها و اهداف او با چنان هنرمندی یی صورت گرفته که خواننده پس از خواندن برخوانی ی آرش ؛ شیوه ی زنده گی ی او به روایت بیضائی را می پسندند، و حتی گه گاه از نزدیک شدن به آرش به روایت دیگران پرهیز می کند.
این اتفاق برای دیگر اسطوره های بزرگ نیز اتفاق می افتد. زنده گی ی سیاووش در فیلم نامه ی سیاووش خوانی دیگرگونه و امروزی و به حق زیباتر است و حقیقی تر می نماید. هم چنین در مورد مرگ یزگرد در نمایش نامه ی مرگ یزگرد او کل تاریخ را با علم به آن به هم می ریزد و به تعریفی نو و متفاوت از مرگ یزدگرد ؛ پادشاه ایرانی می رسد.
مسیری که بهرام بیضائی در طول نیم قرن فعالیت در حوزه ی تئاتر و سینما و ادبیات نمایشی طی می کند ؛ پر است از این بازخوانی ها و نو خوانی ها؛ این کار – دست بردن در تاریخ – در ذات خود شاید کاری شایسته نباشد. البته این ناشایسته گی بیش تر متوجه آن کسانی می شود که نادانسته و بی علم تاریخ به آن دست می برند و به کام خود و به نام تاریخ جعل های بزرگی را قلم می زنند. اما بیضائی به عمق این تاریخ رسیده و آنک رویکرد جدید آن را دریافته و اصولا خاصیت اسطوره را این می داند که هر زمانی خود را با شرایط آن زمان وفق دهد و باز هم به کمک عامه ی مردم بیاید.
حتی بازخوانی هایی که بیضائی از وقایع تاریخی – مذهبی هم دارد به نوعی با نگاهی جدید بیش تر به درد این جامعه می خورد تا دیدی کهنه و از رونق افتاده. بیضائی در فیلم نامه ی روز واقعه قصه یی را در موازات حماسه ی کربلا پیش می برد و به بعد جدیدی از عاشورا می رسد. هم چنین در نمایش نامه ی مجلس ضربت زدن که اجازه ی اجرای آن داده نشد ؛ او نگاهی دیگر دارد به زنده گی ی حضرت علی و نزدیکانش؛ هم چنین گوشه چشمی دارد به افکار این روزهای مردم کوچه و بازار در مورد مذهب!
بیضائی اسطوره را قدرتی فرای بشری اما ساخته ی ذهن بشر می داند که هر چند این روزها از آن ها نداریم اما می توانیم با بازگشتی دقیق و نو به اسطوره های قدیم ؛ آن ها را تا امروز جامعه بکشانیم و دردهای امروزی را با اسطوره های دیروزی و به زبان آن ها درمان کنیم!
در جای دیگر بیضائی در مورد این که امروزه اسطوره سازی امری ست منتفی؛ می گوید: جامعه ی امروزی ی ایران نیاز به قهرمان و اسطوره دارد؛ کسانی مانند جهان پهلوان تختی و یا دکتر مصدق می توانستند به این اسطوره ها در قطعی دیگر بدل شوند؛ اما نگاه حاکم بر جامعه اجازه به اسطوره سازی نمی دهد ؛ که حتی سعی بر این دارد که گذشته ی اسطوره یی و داستانی ی این کهن بوم هم حذف شود!

به هر روی نگاه بهرام بیضائی به گذشته گان نگاهی ست گران بها و پر ارزش که البته زیاد هستند کسانی که می خواهند این نگاه را خاموش کنند!
اما در ادامه ی همین روند نگاه نوی بیضائی به اسطوره و گذشته ؛ می رسیم به شب هزار و یکم ؛ جدیدترین نمایش استاد بهرام بیضائی!
در مورد داستان و نوع شکل گیری و بازی ها صحبت های فراوانی چه تخصصی و چه غیر تخصصی در همه گونه نشریه و مجله گفته شده است و همه خوانده اند!
اما صحبت این مقال محتوای اصلی یا به عبارتی ریشه ی داخلی ی داستان ها و نوع اجرایی ی آن هاست!
نمایش اول در مورد ضحاک ماردوش ! پادشاهی که جم شید را دو نیمه می کند و دختران – یا به عبارتی که در تاریخ گفته شده ؛ خواهران – جم شید را که نماینده گان مهر و آناهیتا – دو بغ بانوی سرور و روشنایی و باروری و حافظ مرزهای کشور - بر زمین هستند برای رسیدن به مقام ایران شاهی ؛ به هم سری می گیرد و بر تخت پادشاهی اش – که تختی ست با پایه هایی از مار – تکیه می زند!
ادامه ی داستان را در نوشته های دیگر خوانده یید. اما در مورد ضحاک یا به عبارتی اژدهاک – آژدی دهاک – شخصیتی که بیضائی در اولین نوشته ی نمایشی خود – برخوانی ی اژدهاک – به نوعی دیگر با او برخورد کرده است. در تاریخ آمده است که بعدها فریدون – دلیری از ایران زمین – می آید و ضحاک را از پا در می آورد و خود شاه می شود؛ و در جایی دیگر از تاریخ اسطوره ؛ قلمرو خود را بین سه پسرش تقسیم می کند و ایران شهر سهم ایرج می شود. و دیگر بخش ها می رسد به پسران دیگرش ؛ سلم و تور!
در برخوانی ی اژدهاک اینک او بندی ی دماوند است و آخرین لحظات زنده گی اش را زمزمه می کند؛ و آن گاه شروع می کند به گفتن گذشته! گذشته یی که در تاریخ او را خون خوار و بی رحم نشان داده است!
در این گذشته گویی ی ضحاک – اژدهاک – به این نتیجه می رسیم که او چنین که تاریخ گفته ؛ نبوده است ! حتی در مورد پیدایش مارهای شانه هایش هم او فلسفه ی دیگری را به کار می گیرد؛ و در انتها خود را آماده می کند برای مرگ ؛ با این حال فریاد می زند که من زنده ام!
بیضائی بعد از گذشت حدود نیم قرن بار دیگر باز می گردد به اسطوره ی ضحاک و این بار به نگاهی دیگر به آن می نگرد! گفتن این نکته ضروری ست که او در گفته هایش اشاره کرده است که اولین نسخه و اولین ویرایش هزار و یک شب یا هزار افسان را نسبت می دهد به زمان ضحاک و قصه گویی های شهرناز و ارنواز- دو زنی که بعدها در تاریخ تحریف شده ؛ حذف شده اند و جای آن ها را مردان گرفته اند! – به هر حال این که هزار و یک شب را به آن دوران می رسانند ؛ بحثی ست جدا! نکته ی جالب این است که بیضائی در این نگاه به ضحاک دیگر آن معصومیت او را که در اژدهاک دیده می شد؛ نشان نمی دهد و باز هم او را طبق گوشه هایی از تاریخ کمی تاریک و ظالم نشان می دهد.
هر چند گفتار کلیدی ی شهرناز در مورد ضحاک ؛ خواننده و بیننده ی آشنا با اژدهاک را باز می برد به همان فضا که این اسطوره ی ظالم ؛ آن قدر که تاریخ هم می گوید بد نبوده است . گفتار چنین است : و در همه ی گیتی ؛ تنها راست کردار او بود که مارهای نهان خویش آشکار کرد.
به هر حال این نگاه دیگرگونه ی بیضائی – حتی نسبت به نوشته ی قبلی ی خودش – بسیار جالب توجه است . هر چند در این نمایش به گونه یی مجالی برای سخن رانی ی ضحاک نیست. که اگر چنین اتفاقی می افتاد ؛ شاید که او باز همان پاکی ی اژدهاک را به دست می آورد.
نکته ی جالب توجه دیگر سرنوشت محتوم ضحاک است. برای او نوشته شده که روزی به دست فریدون نامی کشته خواهد شد. حال هر چه قدر ضحاک بر پاکی ی خود ضجه بزند ؛ هیچ راه چاره و فراری از سرنوشت نیست.
البته باید بگویم که این نظریه هم نسبی ست. شاید ضحاک در این جا قدرت تغییر ندارد که گفتار دو زن و حیله ها و مکرهای آنان شده است. در صورتی که در اژدهاک ما این قدرت تغییر را در او می بینیم. تغییر حداقل برای بهتر مُردن!
و البته بیضائی گفته است که تقدیرما؛ خود ما هستیم و این ماییم که مسوول و بارکش گناه ها و اشتباهات خود و حمل کننده ی تقدیر نانوشته ی خود هستیم. پس به عبارتی می توان گفت که اژدهاک اینک در شب هزار و یکم از عقاید خود عقب نشسته و کمی – تنها کمی – به اسطوره ی خود نزدیک می شود.
در مورد شهرناز و ارنواز همان طور که در خط های بالا اشاره شد؛ آن ها را معادلی دیگر و حتی هم زادهای شهرزاد قصه گو و خواهرش می دانند! چه هم آن ها و هم این ها با قصه گویی های خود مسوول رهانیدن جان افرادی هستند که قرار است کشته شوند و از مغز آن ها خورش هایی برای سیر و خاموش کردن مارهای دو دوش ضحاک و پادشاه خشم آور پخته شود!
در نمایش نامه ی شب هزار و یکم آن طور که باید به شخصیت شیطانی که ضحاک را از راه به در می کند ؛ پرداخته نمی شود. فقط در گوشه هایی اشاره هایی کوتاه به وی دارد. شیطانی که ابتدا بر ضحاک ظهور می کند و او را تشویق به کشتن جم شید شاه ایران می کند ؛ آن پس به سپاس این کار ضحاک شانه های او را بوسه می زند و از جای بوسه های او دو مار – یکی درد و یکی خون – سر می زنند. آن گاه شیطان بار دیگر در لباس آش پزی بر ضحاک غالب می شود و اینک دوای درد و سیری ی مارهای او را هر روز خورشی تازه از مغز جوانان آن دیار ؛ تجویز می کند.
در این روایت از شخصیتی به نام مغان دستور نام برده می شود و در جاهایی بازی های او را می بینیم. این شاید همان پیر و سر مغان آن روزگار باشد؛ که به خاطر این که پای بند به دین است ؛ شهرناز و ارنواز از او کمک می خواهند ؛ اما او ابتدا حاضر به این کار نمی شود؛ و حتی در کار دختران جم شید شک می برد و آن ها را دور می کند.
اما در مورد سبک و شیوه ی اجرایی ی نمایش اول ؛ هنر و گونه یی نمایشی از سال های دور ایران به جا مانده است ؛ با نام های مختلفی چون برخوانی ؛ پرده خوانی ؛ نقالی ؛ اسطوره و افسانه خوانی ؛ که چنین بوده است که راوی از داستان های بزرگ و کهن سخن می گفته و گاه آن ها را با حس و حال بازی می کرده است. این بازی که در نمایش اول شب هزار و یکم به زیبایی و کمال اجرا می شود ؛ نیاز به حرکاتی رقص گونه و آیینی دارد تا فضای اسطوره هر چه بهتر و بیش تر تداعی شود.
بیضائی با قدرت این نوع نمایشی و حرکات آیینی را در نمایش اول در روایت داستان ضحاک و پادشاهی اش ؛ به صحنه برده است.


تمامی ی حرکات و گفتارها با هم هم آهنگ هستند. و گویی از گفتار به حرکت رسیده اند. حرکات و خطوط بر صحنه بسیار پیچیده و پر حجم و سنگین هستند. گفتاری در نمایش شنیده نمی شود که حرکتی برای آن طراحی نشده باشد.
در میان حرکات بازی گران نوعی تعادل و هم آهنگی وجود دارد که خطوط صحنه را در ذهن بیننده زیباتر جلوه می دهد.
باید به این نکته اشاره کنم که بهرام بیضائی، همه ی این زیبایی ها و طراحی های فوق العاده را مدیون بازی ی زیبای بازی گرانش است ؛ پانته آ بهرام – که دوران اوج بازی ی خود را تجربه می کند - ؛ به ناز جعفری – که در بازی ی نقش های متفاوت با لحن ها و حرکات متفاوت بسیار قدر جلوه کرد – و حمید فرخ نژاد – که اولین بازی ی تئاتری اش را چنان با قدرت و تسلط نمایش داده است که گویی او سال ها بازی گر تئاتر بوده است و به همه ی حرکات و نرمش های تئاتر مسلط است.
+ نوشته شده در  هفدهم آبان 1386ساعت 12:9 بعد از ظهر  توسط مهرداد  | 

دريافت جايزه رتبه اول طراحي صحنه، كارگرداني و بازيگري از جشنواره استاني اردبيل براي نمايش"اژدها چهرك"؛ 1383
دريافت جايزه عنوان نمايش برگزيده از جشنواره منطقه‌اي گرگان براي نمايش"اژدها چهرك"؛ 1383
دريافت جايزه نويسندگي، طراحي صحنه، كارگرداني و بازيگري از سوي كانون ملي منتقدان تئاتر در جشنواره فجر براي نمايش"اژدها چهرك"؛ 1383

نمایش :اژدها چهرک

کارگردان :مجید واحدی زاده

نویسنده:حسن باستانی

بازیگران:مجید واحدی زاده.شراره هژبری .علی دانش.صمد واحدی زاده.محمد فتحی.

محمد رضا خدایی.

یا شار فرجی.فرشید سلامت.مجید بشکل.میر فاضل موسوی.نوید واحدی زاده.

اجراء:المان وگرجستان وآذربایجان واهواز تهران

جایزه:مقام اول کارگردانی مجید واحدی زاده

مقام اول بازیگری:مجید واحدی زاده

+ نوشته شده در  نوزدهم مهر 1386ساعت 12:45 بعد از ظهر  توسط مهرداد  | 

 

 

نمايش"سبز، سهراب، سرخ" به كارگرداني مجيد واحدي‌زاده مقارن با ايام دهه فجر، در تفليس گرجستان اجرا مي‌شود.
مجيد واحدي‌‌زاده، كارگردان نمايش"سبز، سهراب، سرخ" با اعلام اين خبر در گفت‌وگو با سايت ايران تئاتر‌ گفت:«اين نمايش در بيستمين جشنواره بين‌المللي تئاتر فجر به عنوان نمايش برگزيده انتخاب و معرفي و سال 81 نيز در جشنواره"جاده ابريشم" آلمان اجرا ‌‌شد.»
وي در ادامه افزود:«سال گذشته پس از اجراي نمايش"اژدها چهرك" به دليل استقبالي كه از اين نمايش صورت گرفت، از سوي آكادمي تفليس پيشنهاد شد چنان چه نمايشي در مورد شاهنامه آماده اجرا داريم، براي اجرا در تفليس معرفي كنيم كه پس از ارسال فيلم نمايش، كار مورد استقبال آن‌ها قرار گرفت. اين نمايش، نگاهي به قصه"رستم و سهراب" دارد به اين ترتيب كه پس از ضربه دشنه رستم به سهراب، برخلاف شاهنامه كه سهراب كشته مي‌شود، پيري عارف به رستم اشارت مي‌دهد كه اگر 40 روز سهراب را بر دوش گرفته و دور ايران بچرخاند، سهراب زنده خواهد ماند. در اين نمايش علاوه بر اين كه خودم ايفاي نقش دارم، بازيگراني چون داور فرماني، صمد واحدي‌زاده، ياشا فرجي، محمدرضا خدايي و محمد فتحي نيز حضور دارند.»
واحدي‌زاده با اشاره به حضور در نخستين جشنواره توليدات آموزشگاه‌هاي آزاد هنري اظهار كرد:«امسال با نمايش"سكانس عشق" از سوي آموزشگاه آزاد فروغ اردبيل، در اين جشنواره شركت كرديم كه كار ما به عنوان نمايش برگزيده اين جشنواره انتخاب و معرفي شد.»
وي در پايان با اشاره به حضورش در چهارمين جشنواره استاني ماه اردبيل خاطر نشان كرد:«در اين جشنواره كه از امروز در اردبيل آغاز مي‌شود، با نمايش"نجوا" نوشته محمود مهدوي شركت خواهم كرد. اين نمايش در مورد سه رزمنده است كه در جبهه مجروع شده و به بيمارستاني در اهواز انتقال پيدا مي‌كنند. آن‌ها باوجود مجروحيت‌شان رابطه خاصي با صداي پيجر بيمارستان پيدا مي‌كنند كه در وهله اول به صورت عشق مجازي خود را نشان مي‌دهد، اما آرام آرام ارتباطي عرفاني شكل مي‌گيرد. در اين نمايش بازيگراني چون علي دانش، فرشيد سلامت، محمدرضا خدايي، ژيلا شاهي و هستي سلطاني ايفاي نقش دارند.»
گفتني است مجيد واحدي‌زاده از كارگردانان جوان اردبيل است كه تاكنون در جشنواره‌هاي مختلف داخلي و خارجي تئاتر، موفقيت‌هاي بسياري كسب كرده است.

 

+ نوشته شده در  یازدهم مهر 1386ساعت 1:49 بعد از ظهر  توسط مهرداد  | 

مجيد واحدي‌زاده(اردبيل)

نويسنده، كارگردان، بازيگر
تاريخ تولد: 1347اردبيل
تحصيلات: ديپلم؛ 1368

نمايش‌ها:
بازي در نمايش"جوجي خان" به كارگرداني"سليم رحيمي"؛ اردبيل، تبريز؛ 1361
بازي در نمايش"تاج برداري" به كارگرداني"سليم رحيمي"؛ اردبيل؛ 1362
بازي در نمايش"دروغگو دشمن خداست" به كارگرداني"سليم رحيمي"؛ اردبيل؛ 1362
بازي در نمايش"راه" به كارگرداني"داود جلايي"؛ همدان؛ 1364
بازي در نمايش"ساوالان" به كارگرداني"داود جلايي"؛ اصفهان؛ 1365
بازي در نمايش"چپو" به كارگرداني"داود جلايي"؛ اردبيل، تبريز؛ 1366
كارگرداني و بازي در نمايش"عروسك‌ها"؛ اردبيل؛ 1369
بازي در نمايش"حادثه جنبي" به كارگرداني"اتابك نادري"؛ اردبيل، سمنان؛ 1370
دريافت لوح تقدير بازيگري از جشنواره دانشجويي اراك براي نمايش"كبودان و اسفنديار"؛ 1370
بازي در نمايش"افسانه ليليث" به كارگرداني"اكبر منصوري"؛ اردبيل؛ 1371
بازي در نمايش"معدنچيان" به كارگرداني"اكبر منصوري"؛ اردبيل؛ 1372
بازي در نمايش"كبودان و اسفنديار" به كارگرداني"داود جلايي"؛ اردبيل، اراك؛ 1372
كارگرداني و بازي در نمايش"چشم آبي اقيانوس"؛ اردبيل؛ 1372
كارگرداني و بازي در نمايش"باز شوق يوسفم"؛ اردبيل؛ 1372
كارگرداني و بازي در نمايش"استنكاف"؛ اردبيل، زنجان؛ 1373
كارگرداني و بازي در نمايش"ميقات"؛ اردبيل، رشت؛ 1374
كارگرداني و بازي در نمايش"دو حكايت از چندين حكايت رحمن"؛ اردبيل؛ 1375
كارگرداني نمايش"سوگنامه مردوخ"؛ اردبيل، تبريز؛ 1375
كارگرداني و بازي در نمايش"باد سرخ"؛ اردبيل،‌ اهواز، قم، اراك، كرمان؛ 1376 – 1375
نگارش، كارگرداني و بازي در نمايش"زه آشوب"؛ اردبيل، تهران(جشنواره فجر)؛ 1376
بازي در فيلم 16 ميليمتري"آرتاويل شهرياد" به كارگرداني"جواد عبداللهي"؛ 1376
بازي در فيلم تلويزيوني"ياران" به كارگرداني"اصغر جاويد"؛ شبكه استاني اردبيل؛ 1377
نگارش، كارگرداني و بازي در نمايش"حكايت مراوريد"؛ اردبيل، تهران(جشنواره دفاع مقدس)؛ 1377
كارگرداني و بازي در نمايش"آخرين بازي"؛ اردبيل؛ 1378
بازي در فيلم تلويزيوني"نسخه نهايي" به كارگرداني"علي حسن‌زاده"؛ شبكه استاني اردبيل؛ 1379
كارگرداني و بازي در نمايش"در جامه مردگان"؛ اردبيل، رشت، تهران(جشنواره فجر)؛ 1379
نگارش، كارگرداني و بازي در نمايش"هياهوي بي‌كلام"؛ اردبيل؛ 1379
بازي در فيلم تلويزيوني"نهايت" به كارگرداني"يوسف جاويد"؛ شبكه استاني اردبيل؛ 1379
بازي در مجموعه تلويزيوني"ارثيه" به ارگرداني"علي حسن‌زاده"؛ شبكه استاني اردبيل؛ 1379
بازي در فيلم تلويزيوني"و غبارها زدودني است" به كارگرداني"عسگر قاسمي"؛ شبكه استاني اردبيل؛ 1380
بازي در فيلم تلويزيوني"مردي به نام آتش" به كارگرداني"حميد اسكندري"؛ شبكه استاني اردبيل؛ 1380
بازي در فيلم تلويزيوني"شقايق" به كارگرداني"عسگر قاسمي"؛ شبكه استاني اردبيل؛ 1380
كارگرداني و بازي در نمايش"مكتوم"؛ اردبيل؛ 1381
نگارش و كارگرداني نمايش"آواي مهر"؛ آذربايجان غربي(جشنواره منطقه‌اي)، اهواز(جشنواره ايران زمين)؛ 1382
كارگرداني و بازي در نمايش"دستفروش"؛ اردبيل؛ 1383
نگارش، كارگرداني و بازي در نمايش خياباني"بزن كنار"؛ اردبيل؛ 1383
بازي در فيلم تلويزيوني"شمر غايب است" به كارگرداني"ميردولت موسوي"؛ شبكه استاني اردبيل؛ 1383
كارگرداني و بازي در نمايش خياباني"يك تئاتر و يك قاطر"؛ اردبيل؛ 1383
طراحي و كارگرداني نمايش"ريحان" نوشته"محمدباقر نباتي مقدم"؛ اردبيل، تالار گفت‌وگوي تمدن‌هاي خانه هنر، تهران، دهمين فستيوال بين‌المللي تئاتر عروسكي تهران؛ 1383
كارگرداني و بازي در نمايش"كاروان"؛ اردبيل؛ 1384
كارگرداني و بازي در نمايش"به گل نشستگان"؛ اردبيل؛ 1384
طراحي و كارگرداني نمايش"اژدها چهرك" نوشته"حسن باستاني"؛ اهواز(جشنواره ايران زمين)؛ 1383 ، تهران، تئاترشهر، تالار قشقايي؛ 1384 ، آلمان(جشنواره شب‌هاي سفيد)، آذربايجان(فستيوال پر كردن فضاي خالي)، گرجستان، تفليس(اجراي عموم)؛ 1384
كارگرداني و بازي در نمايش"بي سرزمين‌تر از باد"؛ اردبيل؛ 1384
كارگرداني و بازي در نمايش تلويزيوني"سالكان"؛ شبكه استاني اردبيل؛ 1384
نگارش، كارگرداني و بازي در نمايش"سكانس عشق"؛ اردبيل؛ 1380 تهران(جشنواره آموزشگاه‌هاي آزاد)؛ 1385
كارگرداني و بازي در نمايش"نجوا"؛ اردبيل؛ 1385
كارگرداني و بازي در نمايش"خورشيد و خاكستر"؛ اردبيل، تهران(همايش عاشوراييان)؛ 1385
كارگرداني نمايش"كشتن گربه بابا فونتن"؛ اردبيل؛ 1385
كارگرداني نمايش"ديگر مرا صدا نزن مادر"؛ اردبيل؛ 1385
كارگرداني و بازي در مجموعه راديويي"روايتي براي محرم"؛ شبكه استاني اردبيل؛ 1385
كارگرداني و بازي در نمايش تلويزيوني"به گل نشستگان"؛ شبكه استاني اردبيل، شبكه 1؛ 1385
كارگرداني نمايش تلويزيوني"روايتي ديگر"؛ شبكه استاني اردبيل؛ 1385
طراحي و كارگرداني نمايش"سبز، سهراب، سرخ" نوشته"محمدباقر نباتي مقدم"؛ تهران، تئاترشهر، تالار شماره 2(جشنواره فجر)؛ 1380 آلمان(جشنواره جاده ابريشم)؛ 1381 گرجستان، تفليس(اجراي عموم)؛ 1385

دريافت جايزه ويژه بازيگري از جشنواره استاني اردبيل براي نمايش"چشم آبي اقيانوس"؛ 1372
دريافت جايزه رتبه دوم كارگرداني از جشنواره استاني اردبيل براي نمايش"استنكاف"؛ 1373
دريافت جايزه رتبه اول طراحي صحنه از جشنواره منطقه‌اي زنجان براي نمايش"استنكاف"؛ 1373
مسئول اداره هنرهاي نمايشي استان اردبيل از سال 1374
دريافت جايزه ممتاز كارگرداني از جشنواره استاني اردبيل براي نمايش"ميقات"؛ 1374
دريافت جايزه رتبه اول كارگرداني از جشنواره استاني اردبيل براي نمايش"ميقات"؛ 1374
دريافت جايزه رتبه اول طراحي صحنه از جشنواره استاني اردبيل براي نمايش"ميقات"؛ 1374
عضو دو دوره هيئت امناي انجمن نمايش اردبيل؛ 1378 – 1374
دريافت جايزه رتبه اول كارگرداني از چهارمين جشنواره بچه‌هاي مسجد اهواز براي نمايش"باد سرخ"؛ 1375
دريافت جايزه رتبه اول كارگرداني از جشنواره استاني اردبيل براي نمايش"سوگنامه مردوخ"؛ 1375
كسب عنوان فعال‌ترين هنرمند جوان كشور؛ 1376
دريافت جايزه رتبه اول بازيگري از جشنواره استاني اردبيل براي نمايش"زه آشوب"؛ 1376
دريافت جايزه رتبه اول كارگرداني و نمايشنامه‌نويسي از جشنواره استاني اردبيل براي نمايش"زه آشوب"؛ 1376
دريافت جايزه رتبه اول بازيگري، كارگرداني و نمايشنامه‌نويسي از جشنواره تئاتر منطقه‌اي براي نمايش"زه آشوب"؛ 1376
دريافت جايزه رتبه اول طراحي صحنه و كارگرداني از جشنواره استاني اردبيل براي نمايش"آخرين بازي"؛ 1378
دبير شوراي نظارت و صدور پروانه نمايش استان اردبيل از سال 1378
سرپرست و مسئول گروه تئاتر فروغ اردبيل؛ 1378
دريافت جايزه رتبه دوم بازيگري مرد از هشتمين جشنواره توليدات مراكز استان‌ها براي مجموعه تلويزيوني"ارثيه"؛ 1379
دريافت جايزه رتبه دوم طراحي صحنه، اول بازيگري و دوم كارگرداني از جشنواره استاني اردبيل براي نمايش"در جامه مردگان"؛ 1379
دريافت جايزه رتبه اول بازيگري و كارگرداني از جشنواره منطقه‌اي رشت براي نمايش"در جامه مردگان"؛ 1379
دريافت جايزه سوم بازيگري از جشنواره سوره براي نمايش"در جامه مردگان"؛ 1379
دريافت ديپلم افتخار بازيگري از جشنواره نيايشگران براي نمايش"در جامه مردگان"؛ 1379
دريافت جايزه رتبه اول كارگرداني از جشنواره استاني اردبيل براي نمايش"سبز، سهراب، سرخ"؛ 1380
دريافت جايزه رتبه اول كارگرداني از جشنواره منطقه‌اي زنجان براي نمايش"سبز، سهراب، سرخ"؛ 1380
دريافت جايزه رتبه دوم كارگرداني از جشنواره تئاتر فجر براي نمايش"سبز، سهراب، سرخ"؛ 1380
دريافت جايزه عنوان برترين كار نمايش از جشنواره فجر براي نمايش"سبز، سهراب، سرخ"؛ 1380
عضو شوراي عالي هنر استان اردبيل؛ 1380
دريافت جايزه رتبه اول طراحي صحنه دوم كارگرداني و اول بازيگري از جشنواره استاني براي نمايش"آواي مهر"؛ 1382
دريافت جايزه رتبه اول نمايشنامه‌نويسي از جشنواره منطقه‌اي آذربايجان غربي براي نمايش"آواي مهر"؛ 1382
دريافت جايزه رتبه دوم نمايشنامه‌نويسي از جشنواره ايران زمين براي نمايش"آواي مهر"؛ 1382
دريافت جايزه رتبه كارگردان برگزيده از سوي كانون ملي منتقدان تئاتر؛ 1382
دريافت لوح سپاس نمايشنامه‌نويسي از سوي مركز ITI براي نمايشنامه"آواي مهر"؛ 1383
دريافت جايزه رتبه اول طراحي صحنه، كارگرداني و بازيگري از جشنواره استاني اردبيل براي نمايش"اژدها چهرك"؛ 1383
دريافت جايزه عنوان نمايش برگزيده از جشنواره منطقه‌اي گرگان براي نمايش"اژدها چهرك"؛ 1383
دريافت جايزه نويسندگي، طراحي صحنه، كارگرداني و بازيگري از سوي كانون ملي منتقدان تئاتر در جشنواره فجر براي نمايش"اژدها چهرك"؛ 1383
مسئول صندوق اعتباري حمايت از نويسندگان و هنرمندان و روزنامه نگاران دفتر اردبيل؛ 1383
دريافت جايزه رتبه اول كارگرداني و بازيگري از جشنواره تئاتر استاني اردبيل براي نمايش"بي‌سرزمين‌تر از باد"؛ 1384
مدير مسئول آموزشگاه آزاد تئاتر فروغ؛ 1384
دريافت جايزه كارگرداني و نويسندگي از نخستين دوره نمايشنامه‌خواني حوزه هنري استان اردبيل براي نمايش"يك سبد تنهايي"؛ 1384
دريافت جايزه بهترين كارگردان هنري از جشنواره توليدات مراكز صدا و سيما(اصفهان) براي نمايش تلويزيوني"به گل نشستگان"؛ 1385
دريافت جايزه بهترين بازيگر مرد از جشنواره توليدات مراكز صدا و سيما(اصفهان) براي نمايش تلويزيون"به گل نشستگان"؛ 1385
( به روز شده 24/11/85)

+ نوشته شده در  چهاردهم مرداد 1386ساعت 1:37 بعد از ظهر  توسط مهرداد  |